روني:هرگز به ترک تيم ملي انگليس فکر نکردم

 

روني:هرگز به ترک تيم ملي انگليس فکر نکردم

مهاجم انگليس گفته هرگز به ترک تيم ملي نمي‌انديشيده است.

این بازیکن 24 ساله را یکی از ستاره‌های جام جهانی 2010 می‌دانستند، اما او نمایشی ضعیف داشت. بازیکن منچستریونایتد در آفریقای جنوبی هو شد و به همین دلیل به طرفداران تاخت که این بدترین اتفاقی بود که برای او در جام جهانی روی داد.

استیون جرارد گفت پس از بازگشت از آفریقای جنوبی به بازنشستگی فکر می‌کرده، اما مهاجم متولد لیورپول می‌گوید هرگز به این موضوع نمی‌اندیشیده است: «من هرگز به کناره‌گیری از تیم ملی فکر نکردم. من 24 سال دارم. سن استیون کمی از من بیشتر است، اما به نظرم من تا دو جام جهانی دیگر جا دارم که بازی کنم.

من افتخار می‌کنم که در تیم ملی انگلیس بازی کردم و این را اوج دوران بازی خود می‌دانم.

اما ما در تورنمنت‌ها باید بهتر کار کنیم و من هم باید بهتر باشم. من هنوز جوانم. من هنوز فرصت دارم تا اوضاع را درست کنم و امیدوارم که این طور شود.»

مهاجم سابق اورتون درباره آرزوهایش گفت: «می‌خواهم تا جای ممکن بازی ملی داشته باشم. اما مهم‌ترین مساله این است که با انگلیس به جام برسم، که در این صورت این بزرگ‌ترین دستاورد دوران بازی من خواهد بود.»



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

 

 

آیا ماساژ صورت فایده ای هم دارد

 

این ‌روزها بسیاری از آرایشگاه‌ ها و استخرهای زنانه، خدمات ماساژ صورت را انجام می ‌دهند و ادعا می ‌کنند که این ماساژها در سلامت و زیبایی پوست صورت نقش دارند.ولی آیا واقعا این ادعاها ریشه علمی دارد؟

 

 

گفتگوی زیر با دکتر فریده مهتی‌پور، متخصص پوست و مو، درباره همین موضوع است:


قدیمی ترها به ماساژ صورت بیشتر اعتقاد داشتند تا امروزی ‌ها. این طور نیست؟

 

ماساژ صورت و بدن در تمام فرهنگ‌ ها و جوامع از قدیم ‌الایام شایع بوده و حتی در برخی تمدن ‌های قدیمی مراکز خاصی برای این کار وجود داشته است؛ مثلا یکی از قدیمی ‌ترین نوشته‌ ها راجع به ماساژ درمانی در کشور چین به دست آمده که مربوط به سه قرن پیش از میلاد است. علاوه بر این در کشورهای یونان، ایران، ژاپن و هند نیز این روش قدمت زیادی دارد.

 

این کار امروزه نیز طرفدارانی در تمام دنیا دارد که جهت کاهش روند پیری و ایجاد شادابی پوست، کاهش استرس و کاهش انقباضات عضلانی پوست انجام می شود و بیشتر افراد به ماساژ صورت علاقه‌ مند هستند. این حالت به ویژه در اروپا بسیار شایع است، ولی در کشورهای شرقی ماساژ صورت عموما بخشی از ماساژ بدن بوده و یک روش درمانی محسوب می ‌شود.

 

 

واقعا نیاز است که ماساژور (فرد ماساژ دهنده) در این کار تخصص داشته باشد؟

 

ماساژ معمولی صورت و یا سایر اعضای بدن در منزل قابل انجام است، ولی اگر خواهان یک ماساژ اصولی و موثر هستید، ‌بهتر است این کار توسط افراد ماهر و مجرب انجام شود.

 

این افراد باید آموزش های لازم را در این زمینه دیده باشند. این دوره‌های آموزشی جهت اطلاع از وضعیت آناتومی عضلات و اسکلت ‌بندی صورت و چگونگی توزیع عروق خونی و لنفی و اعصاب ناحیه بوده و در بعضی از کشورها گذراندن این دوره جهت کسب مدرک رسمی اجباری است. در بیشتر مراکز، ماساژ با دست رایج است، ولی در واقع دستگاه‌ های مکانیکی خاص با ابعاد و اندازه ‌های مختلف نیز جهت این کار طراحی شده اند که بسته به ناحیه مورد نظر می ‌توان از آن ها استفاده کرد.

 

 

ماساژ روی سلامت پوست هم تاثیر دارد؟

 

بهبود جریان خون و لنف پوست، با هدف بهبود قوام پوست و کشش عضلانی صورت، ریلکس شدن عضلات صورت و اطراف چشم، از بین رفتن سردرد، کاهش استرس و نگرانی از اهداف ماساژ صورت است.

 

این مسایل در صورت ماساژ صحیح و علمی قابل دستیابی بوده و مورد قبول مکاتب مختلف هستند. لیکن در برخی از مکاتب شرقی علاوه بر مسایل فوق، تحریک نقاط خاصی از صورت نیز مطرح است که گفته می ‌شود این نقاط دارای کارایی‌ های خاصی در تنظیم عملکرد خود صورت و نیز برخی از اعضای دور دست بدن می‌ باشند.

 

همان ‌طور که می‌ دانید این نقاط در طب سوزنی چین باستان و یا در بعضی از متدهای عملی یوگا نیز مطرح می ‌باشد و تحریک این نقاط با هدف تحریک و جاری شدن انرژی حیاتی بدن صورت می ‌گیرد. البته با علوم امروزی، تفسیر و پذیرش وجود چنین نقاطی، چندان قابل پذیرش نمی ‌باشد، ولی همچنان به عنوان یک روش درمانی تکمیلی در بسیاری از کشورها انجام می‌ گیرد.

 

 

ماساژ صحیح صورت باید چگونه باشد و چه نکاتی قبل از آن رعایت شود؟

 

ماساژ صورت به شکل دایره‌ های کوچکی معمولا از قسمت‌ های میانی صورت شروع شده و با نظم خاصی به طرفین صورت و گردن امتداد می‌ یابد و در همان حال نقاط خاصی از پوست که در بالا به آن ها اشاره شد، تحت فشار و تحریک موضعی قرار می ‌گیرند.

 

از شایع‌ ترین این نقاط می ‌توان نقاطی در ریشه ‌بینی، دو طرف گوشه های دهان، جلوی گوش، گوشه‌ های داخلی چشم، روی گیجگاه و نقطه ‌ای بین لب فوقانی و چانه را نام برد.

 

توجه کنید که ماساژ باید به صورت حرکت آهسته و نقطه به نقطه انگشتان انجام گرفته و این حرکت باید کاملا ملایم و بدون فشار بوده و در ضمن نباید باعث کشیده شدن پوست شود. جهت حرکت دست باید به صورت دایره‌ای کوچک به سمت بالا بوده و عضلات صورت نباید به طرف پایین کشیده یا فشرده شوند.

 

 

قبل از انجام ماساژ چه نکاتی باید رعایت شود؟

 

قبل از انجام ماساژ، شستشوی دست فرد ماساژدهنده با آب و صابون ضروری است. اگر فرد لنز چشمی دارد باید در آورده شود. مصرف کرم یا روغن ماساژ نیز الزامی است.

 

 

ماساژ در چه مواردی ممنوع است؟

 

اگر پوست صورت شما دارای زخم باز یا بریدگی، آکنه شدید یا کورک یا هر نوع عفونت پوستی دیگر، التهاب یا اگزمای شدید است، و یا چنان چه اسکار جوشگاه جدیدی در صورت شما ایجاد شده و یا در حال شکل ‌گیری است، نباید سراغ ماساژ بروید.

در این موارد بهتر است قبل از ماساژ پوست صورت، با پزشک مشورت کنید.

 

 

برای آکنه هم ماساژ ممنوع است؟

 

نه، در مورد بیماری آکنه و روزاسه روش ماساژ خاصی وجود دارد که از مرکز صورت شروع شده و با حرکت ملایم جادویی به سمت اطراف و به طرف گردن کشیده می‌ شود که باعث بهتر شدن حرکت لنفی صورت شده و ادم و قرمزی شدید را که همواره در این بیماران وجود دارد، کاهش می ‌دهد.

 

از این روش به عنوان درمان مکمل بیماری روزاسه می ‌توان استفاده کرد، ولی در کل توصیه اصلی این است که در صورت وجود سایر بیماری ‌های پوستی در صورت، این کار را انجام نگیرد و هر نوع ماساژ پوستی توسط فرد تعلیم دیده و بدون عجله و کشش خاصی صورت پذیرد.



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

 

با حضور شجریان ؛ بزرگداشت مشكاتیان برگزار شد

 

بزرگداشت پرویز مشكاتیان با حضور هنرمندانی چون محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، شفیعی كدكنی و سیمینبهبهانی در تالار وحدت برگزار شد. محمدرضا درویشی در این مراسم گفت: ده سال آخر عمر مشكاتیان به سكوت و خانه نشینی گذشت.

بزرگداشت پرویز مشكاتیان(آهنگساز و نوازنده سنتور) شب گذشته(۲۷ شهریور) درحالی در تالار وحدت برگزار شد كه در این برنامه چهره های شاخصی مانند محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، شفیعی كدكنی و سیمین بهبهانی و ... حضور داشتند.

در ابتدای برنامه؛ محمد سریر(رئیس خانه موسیقی) با اعلام اینكه سكوت پرویز مشكاتیان در اواخر عمر معنادار بوده است، صحبت های خود را با این شعر آغاز كرد. كه ای دوست وقت خفتن و خاموشی ات نبود.

وی افزود: نغمه ها و آهنگ های پرویز مشكاتیان در لابه لای حافظه تاریخی ما مانده و خواهد ماند و شاید اگر این گونه بگوئیم بهتر است كه؛ مشكاتیان در زمان سكوتش بیشتر دیده می شد.

محمد سریر با اشاره به اینكه آهنگ های پرویز مشكاتیان جان تازه ای به موسیقی ایران داده است، خاطرنشان كرد: این استاد یك تنظیم كننده، مدرس، آگاه نسبت به ادبیات ایران و جهان، نوازنده و آهنگساز بود كه ساز زدن وی و آهنگ هایش؛ خمودگی در موسیقی ایران را در زمان خود از بین برد. چراكه مصداق این واقعیت را می توانیم از آزمون های موسیقی كه درحال حاضر برگزار می شود و همه قطعات وی را برای زدن انتخاب می كنند، فهمید.

وی با اشاره به اینكه خانه موسیقی در جشن خود قرار است دو جایزه در زمینه آثار ضربی و سنتورنوازی به كسانی كه در این مسابقه شركت كرده اند؛ بدهد، یادآور شد: اعتقاد داریم كه مشكاتیان علاوه بر تكنیك؛ یك جریان خاص در موسیقی ایران راه انداخت. خانه موسیقی هم مهرماه در این دو زمینه ای ذكر شد، آثار را معرفی خواهد كرد.

در ادامه محمدرضا درویشی(محقق و آهنگساز)گفت: یك سال از رفتن پرویز مشكاتیان می گذرد اما نه تنها این رفتن را نتوانستیم باور كنیم بلكه همیشه صدای ساز وی در گوش هایمان است.

وی افزود: به اعتبار ۳۶ سال دوستی با پرویز؛ شاهد سلوك روحی و معنوی وی بودم و جدا از هم خانه بودن، همسایه بودن و همكار بودن یك رابطه عاشقانه با هم داشتیم.

در ادامه این آهنگساز با اشاره به خوابی كه چندی پیش دیده است، این گونه سخن گفت كه پرویز مشكاتیان نمرده است و زنده است.

درویشی با تاكید بر موضوع كه پرویز یك موسیقی دان منحصربفرد در موسیقی ایران است، درباره بخش های مختلف زندگی وی این گونه سخن گفت: دوره اول زندگی مشكاتیان تا سن ۱۸ سالگی در نیشابور گذشت و زیرنظر پدر و حسن مشكاتیان تجربه مختلف نواختن سازهایی مانند سنتور، دف، تنبك، ویالون را آموخت و در این برهه؛ سازی نبود كه به دست پرویز برسد و بتواند از دست وی خلاصی یابد.

در این دوره پایه گذاری موسیقی در روح و جسم مشكاتیان انجام شد اما این دوره ناقص ماند، تا اینكه پرویز مشكاتیان در سال ۵۳ در كنكور دانشگاه تهران برای رشته موسیقی قبول شد.

وی ادامه داد: با ورود پرویز به دانشگاه تهران و آشنایی وی با نورعلی خان برومند و داریوش صفوت؛ فصل جدیدی در زندگی مشكاتیان رخ داد.

وی گفت: پرویز نخستین كسی بود در ترم دوم دانشگاه به مركز حفظ و اشاعه موسیقی دعوت شد كه این منجر به دیدن آخرین نسل از راویان این موسیقی بود و همین امر باعث شد تا مردم و محافل موسیقی وی را به عنوان یك چهره بشناسند.

درویشی درباره بخش دوم زندگی مشكاتیان این گونه سخن گفت: تشكیل گروه عارف یك سال قبل از انقلاب زیرنظر هوشنگ ابتهاج از دیگر كارهای شاخص مشكاتیان بود. همچنین وی در ۱۷ شهریور كه كانون چاوش تشكیل شد، به فصل تازه ای دیگر در زندگی هنری دست یافت كه از آن می توان تدریس زیاد، كنسرت زیاد، انتشار آثار و آشنایی با محمدرضا شجریان اشاره كرد.

به اعتقاد درویشی؛ آشنایی با شجریان؛ ساز جدیدی در زندگی پرویز بود و از آن می توان به اوج فعالیت این هنرمند اشاره كرد.

درویشی ادامه داد كه ده سال آخر عمر پرویز مشكاتیان به سكوت و خانه نشینی گذشت. او از معدود نوازنده هایی بود كه شعر فارسی را خوب می دانست و از نوازنده هایی بود كه با ورود به دانشگاه تهران شروع به یادگیری ردیف موسیقی كرد. البته این بدین معنا نیست كه وی قبلا ردیف نمی دانسته است اما زود هم یاد گرفت كه باید ردیف را كنار بگذارد و فقط از آن استفاده كند.

وی ادامه داد: ما كمتر شاهد ردیف نوازی از مشكاتیان بودیم. همچنین وی ازجمله آهنگسازانی بوده است كه آهنگ هایش در سن ۲۰ سالگی از رادیو پخش شد.

درویشی با تاكید بر این موضوع كه تمام ابعاد زندگی مشكاتیان خیلی زود روی داد و مرگش هم زودهنگام رخ داد؛ گفت: پرویز دین خود را نسبت به موسیقی و فرهنگ سرزمین مادری اش انجام داد. جامعه هم دین خود را انجام داده است اما آیا نهادها و متولیان فرهنگی كار خود را به درستی انجام داده اند كه پاسخ من به این پرسش؛ منفی است.

در ادامه آوا مشكاتیان(دختر پرویز مشكاتیان) به صحنه آمد و از جمع به خاطر حضور در مراسم بزرگداشت پدر تشكر كرد و سخنان خود را با شعری از احمد شاملو به پایان برد كه جاده با خاطره قدم های تو بیدار....

حاشیه ها:

در بزرگداشت مشكاتیان سه گروه به اجرای موسیقی پرداختند. در بخش نخست رامین صفایی و جمشید صفرزاده؛ قطعاتی از آهنگ های مشكاتیان را اجرا كردند. همچنین در بخش دوم بهداد بابایی نوازنده ستار و شروین مهاجر بخشی از آلبوم معروف دستان را اجرا كردند.

پایان بخش برنامه های این بزرگداشت آوازخوانی همایون شجریان با همراهی سنتور توسط سیامك آقایی(شاگرد مشكاتیان) و آئین مشكاتیان(نوازنده تنبك و پسر مشكاتیان) بود كه قطعه ای از آلبوم دود عود اجرا شد.



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

ترجمه فارسی صحیفه سجادیه و كان ‌من‌ دعائه عليه السلام ‌فى‌ الاعتراف بالذنب ‌و‌ طلب التوبه ‌من‌ الله سبحانه ‌و‌ تعالى    بوده است ‌از‌ دعاء ‌و‌ تضرع ‌آن‌ سيد بزرگوار عليه الصلوه ‌و‌ السلام ‌در‌ اقرار نمودن ‌به‌ گناه ‌و‌ التماس قبول توبه ‌و‌ بازگشت ‌آن‌ ‌به‌ خداى سبحانه ‌و‌ تعالى ‌كه‌ پاك ‌از‌ عيوب ‌و‌ نقايص است ‌و‌ بزرگ ‌و‌ برتر است ‌از‌ ‌هر‌ بزرگى ‌و‌ برترى بدان ‌كه‌ اعتراف ‌به‌ معصيت ‌و‌ بازگشت نمودن ‌از‌ خوبى بنده است ‌كه‌ موفق شده است ‌به‌ اين خصلت حميده ‌و‌ خداى عزوجل دوست دارد بنده ‌ى‌ ‌را‌ ‌كه‌ اعتراف ‌به‌ معصيت خود نزد ‌او‌ نمايد ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ طلب عفو نمايد ‌و‌ گرنه ‌او‌ ‌را‌ صفت متكبرين است خصوصا تكبر نمودن ‌به‌ خداى عزوجل بلى اعتراف نمودن معصيت خالق نزد مخلوق ظاهرا جايز نباشد بلكه بتوان دعوى نمود ‌كه‌ نزد خالق نيز جايز نيست ‌كه‌ اقرار ‌به‌ معصيت نمايد مگر اينكه غرض ‌او‌ معذرت ‌و‌ طلب عفو نمودن باشد.  
بار خدايا ‌به‌ درستى ‌كه‌ شان چنين است ‌كه‌ مانع ‌مى‌ شود مرا ‌از‌ سئوال نمودن ‌از‌ حضرت احديت ‌تو‌ ‌سه‌ صفت يعنى ‌سه‌ عيب ‌و‌ منقصت ‌در‌ ‌من‌ است ‌كه‌ ‌هر‌ ‌يك‌ باعث ‌و‌ سبب ‌آن‌ شده است ‌كه‌ ‌از‌ حضرت ‌تو‌ سئوال نمايم.  
خلال: ‌به‌ كسر خاء جمع خله ‌به‌ فتح خاء است مثل خصال ‌و‌ خصلت لفظا ‌و‌ معنا اما خلال ‌به‌ فتح خاء ‌به‌ معنى وسط ‌و‌ اثناء است مفرد است ‌از‌ براى خلل ‌به‌ فتح خاء ‌يا‌ ‌به‌ ضم خاء ‌به‌ معنى فرجه ‌و‌ ثقب است.   ‌و‌ منه قوله تعالى: فجا سوا خلال الديار بدان ‌كه‌ انسان اگر تامل ‌فى‌ الجمله ‌در‌ وجود خود نمايد ‌و‌ ملاحظه ‌ى‌ الطاف ‌و‌ انعام ‌و‌ افضال خدا ‌در‌ ‌حق‌ خود نمايد ‌به‌ واسطه ‌ى‌ ارتكاب معصيتى ‌از‌ معاصى اگر ‌چه‌ گناه كوچك باشد نخواهد سئوال ‌از‌ خدا نمود ‌به‌ عبارت اخرى خجالت ‌و‌ حياء مانع ‌او‌ شود ‌از‌ سئوال ‌پس‌ انسب ‌آن‌ بود ‌كه‌ امام عرض نمايد ‌كه‌ مانع ‌من‌ شود گناه ‌من‌ ‌از‌ مسئلت نمودن. ‌مى‌ توان جواب داد ‌از‌ اينكه خداى عزوجل روف ‌و‌ فياض ‌و‌ جواد ‌و‌ حنان ‌و‌ منان ‌و‌ كريم ‌و‌ عطوف ‌و‌ رحيم است مطلق مخالفت ‌او‌ مانع طلب عفو نمودن نيست مگر اينكه مقام ‌بى‌ باكى ‌و‌ هتاكى ‌و‌ تجرى بيرون آيد اين است ‌كه‌ امام عليه السلام خصال ‌سه‌ گانه ‌را‌ مانع دانسته است ‌نه‌ مطلق معاصى ثلاث صفت است ‌از‌ براى خلال ‌و‌ غرض ‌از‌ صفت تخصيص است.   ‌و‌ ‌مى‌ كشاند مرا ‌بر‌ سئوال نمودن ‌از‌ ‌تو‌ ‌يك‌ خصلت، تحدو ‌از‌ حداء ابل است ‌پس‌ تعبير بلازم معنى شود يعنى برمى انگيزاند مرا ‌يا‌ اينكه ‌مى‌ راند مرا ‌به‌ سئوال نمودن ‌از‌ ‌تو‌ چنانچه ‌بر‌ معنى اخير ‌در‌ مجمع البحرين تصريح نموده است.   خله: ‌به‌ فتح خاء معجمه ‌نه‌ ‌به‌ ضم ‌يا‌ ‌به‌ كسر آن.  
مانع شده است مرا فرمانى ‌كه‌ واجب نمودى ‌تو‌ ‌به‌ ‌او‌ ‌پس‌ تاخير انداختم  
من ‌او‌ ‌را‌ ‌و‌ درنگ نمودم ‌من‌ ‌از‌ او.   ابطاء: ‌در‌ لغت مقابل سرعت است ‌و‌ غرض امام ‌از‌ اين عبارت ‌يا‌ معنى مجازى ‌او‌ است يعنى امتثال ننمودن ‌و‌ جاى نياوردن ‌و‌ ‌يا‌ اينكه مراد معنى حقيقى باشد ‌و‌ عصيان ابطاء مامور ‌به‌ ‌از‌ براى ‌آن‌ است ‌كه‌ امر حقيقت ‌در‌ فور است على الاطلاق ‌يا‌ اينكه اوامرى ‌كه‌ ‌در‌ آنها قرينه ‌ى‌ فور بوده است ‌به‌ سرعت ‌به‌ جاى نياورد.   ‌و‌ نافرمانى ‌كه‌ طلب نمودى ترك ‌او‌ ‌را‌ ‌از‌ ‌من‌ ‌پس‌ تعجيل نمودم ‌به‌ سوى ‌او‌ ‌در‌ جاى آوردن تعبير ‌به‌ سرعت نمودن ‌در‌ ارتكاب منهى عنه ‌نه‌ مخالفت شايد جهت ‌آن‌ باشد ‌كه‌ ‌در‌ سرعت كمال تجرى ‌و‌ ‌بى‌ احترامى است ‌به‌ خداى عزوجل ‌از‌ مثل اين معصيت ‌و‌ گذشتن كمال بعد است ‌به‌ خلاف مطلق مخالفت.   ‌و‌ نعمتى ‌كه‌ انعام نمودى ‌تو‌ ‌به‌ ‌آن‌ ‌بر‌ ‌من‌ ‌پس‌ ‌من‌ كوتاهى نمودم ‌در‌ ثناء گذارى ‌به‌ ‌آن‌ عقل فطرى حاكم است ‌بر‌ اينكه ثناء نمودن ‌در‌ مقابل نعمت نيكو است بلكه اگر كوتاهى نمايد ايمن ‌از‌ زوال ‌او‌ نيست ‌و‌ ‌در‌ لسان شرع بيان ‌شد‌ ‌كه‌ اگر شكر نمايد موجب زيادتى ‌آن‌ شود ‌و‌ اگر كوتاهى نمايد نعمت ‌از‌ ‌او‌ سلب شود بدان ‌كه‌ تقصير ‌در‌ شكرگذارى ‌به‌ ‌دو‌ نحو تواند بود يكى ‌آن‌ است ‌كه‌ نعمتى ‌را‌ ‌كه‌ خداى ‌بر‌ ‌او‌ داده است كفران نمايد ‌و‌ اعتناء ‌به‌ ‌او‌ ندارد بلكه ‌در‌ نزد ‌او‌ عدم است. ‌و‌ دوم، ‌آن‌ است ‌كه‌ مسامحه ‌و‌ مساهله نمايد ‌در‌ مدح ‌و‌ ثناء قسم اول موجب كفر ‌و‌ خلود ‌در‌ نار است ‌و‌ اين قسم ‌در‌ اغنياء ‌و‌ فقراء است لكن ‌در‌ اغنيا ‌از‌ حيث كبر ‌و‌ نخوت است ‌و‌ ‌در‌ فقراء ‌از‌ جهت استهزاء ‌و‌ ملامت مثلا شخص  
فقير بعد ‌از‌ اينكه جد ‌و‌ جهد نمود ‌و‌ قرص نان جوى ‌را‌ تحصيل نمود بعد ‌از‌ خوردن ‌او‌ ‌دو‌ دست خود ‌را‌ ‌به‌ سمت آسمان بلند نمايد ‌و‌ گويد الهى شكر، ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ هيچ غرضى نيست مگر اينكه ‌به‌ زبان حال ‌به‌ خداى خود عرض نمايد ‌كه‌ اين چيست ‌كه‌ ‌به‌ ‌من‌ دادى ‌و‌ حال آنكه جماعتى ‌را‌ ‌به‌ طعام لذيذ ‌و‌ نفيس، متنعم ساختى اين شخص كافر ‌و‌ بدن ‌او‌ نجس است ‌و‌ اما قسم دوم موجب معصيت ‌در‌ رعيت نيست اگر ‌چه‌ باعث شود ‌كه‌ نعمت ‌او‌ ‌كم‌ شود لكن ‌در‌ امام ‌و‌ پيغمبر موجب معصيت است اين است نكته ‌ى‌ طلب عفو ‌از‌ ايشان ‌از‌ معاصى خودشان ‌و‌ گريه نمودن ايشان ‌از‌ براى معصيت خودشان.   حاصل كلام: فرق ‌ما‌ بين امام ‌و‌ رعيت است ‌در‌ معاصى مثلا ترك توجه ‌به‌ خدا ‌در‌ رعيت معصيت نيست ‌و‌ ‌در‌ امام (ع) معصيت است.  
و ‌مى‌ راند ‌و‌ ‌مى‌ كشاند مرا ‌بر‌ سئوال نمودن ‌از‌ ‌تو‌ مهربانى ‌و‌ بخشش ‌تو‌ ‌بر‌ كسى ‌كه‌ آمد خود ‌به‌ سوى تو.   ‌و‌ نازل ‌شد‌ ‌آن‌ ‌كس‌ ‌به‌ سبب گمان خوبى ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ بود ‌به‌ سوى حضرت تو. اليك: متعلق است ‌به‌ قوله ‌و‌ فدنه ‌به‌ حسن ظنه، عقل حاكم است ‌كه‌ ‌او‌ واجب الوجود است ‌و‌ نقل خود خبر داد ‌از‌ رحمانيت ‌و‌ عطوفت خود توان قطع نمود ‌كه‌ ‌هر‌ ‌كه‌ ‌به‌ ‌او‌ توجه نمايد ‌و‌ غير ‌او‌ ‌را‌ نابود ‌و‌ عدم صرف داند خواهد رحمت ‌او‌ سبقت نمود ‌بر‌ غضب ‌او‌ ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ مقام مرحمت ‌و‌ سرفرازى برآورد.   وفود: ‌به‌ معنى قدوم است ‌و‌ نزول.  
به علت آنكه تمام نيكوئيهاى ‌تو‌ بخشش ‌و‌ زيادتى است ‌و‌ اجرت ‌و‌ عوض ‌و‌ عملى ‌در‌ مقابل ‌آن‌ نيست.   ‌به‌ علت آنكه ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ روزيهاى ‌تو‌ ابتدا نمودن است ‌در‌ روزى دادن ‌نه‌ اينكه عوض چيزى ‌يا‌ ‌به‌ استحقاق حقى باشد فرق ‌ما‌ بين نعمت ‌و‌ احسان ‌مى‌ شود ‌به‌ آنكه احسان عبارت است ‌از‌ مطلق نيكوئيها خواه انسان ‌به‌ آنها حاجت ضرورى داشته باشد ‌يا‌ نداشته باشد ‌به‌ خلاف نعمت ‌كه‌ ‌او‌ عبارت است ‌از‌ نيكوئيهاى ضروريه ‌كه‌ تعيش انسان بدون ‌او‌ ‌يا‌ محال است ‌يا‌ صعب ‌و‌ ‌مى‌ توان دعوى نمود ‌كه‌ قريب ‌هم‌ هستند ‌در‌ معنى، ‌و‌ كيف كان چون معلوم ‌و‌ واضح است احسان خداى عزوجل ‌بر‌ عبيد ‌و‌ مخلوق خود ‌و‌ اعطاء نعم ‌بر‌ ايشان ‌از‌ باب رافت وجود ‌و‌ كرامت است ‌نه‌ آنكه العياذ بالله استحقاق ‌و‌ معاوضه ‌و‌ مبادله باشد ‌پس‌ ‌هر‌ ‌چه‌ ‌به‌ ‌هر‌ ‌كس‌ دهد مسبوقست ‌به‌ تفضل پيش ‌از‌ آنكه ‌او‌ استحقاق ‌او‌ ‌را‌ داشته باشد اين جهت انسان ‌را‌ سبب ‌شد‌ ‌كه‌ سئوال ‌از‌ تفضل نمايد بناء على هذا كلمه ‌ى‌ اذ علت ‌و‌ سبب است ‌از‌ براى قول ‌او‌ ‌و‌ تحدونى.  
پس اين منم حاضر ‌اى‌ پروردگار ‌من‌ ‌كه‌ ايستاده ‌ام‌ ‌به‌ درگاه بزرگى ‌تو‌ ايستادن فرمان ‌بر‌ دار خوار.   فاء ‌در‌ كلمه ‌ى‌ فها تفريع ‌بر‌ سابق است غرض ‌آن‌ است ‌كه‌ بعد ‌از‌ اينكه احسان ‌و‌ نعم حضرت ‌تو‌ تفضل است ‌پس‌ ‌من‌ نيز سئوال ‌مى‌ نمايم ‌از‌ جناب ‌تو‌ مثل كسى ‌كه‌ حقيقه سئوال كننده باشد قوله وقوف المستسلم ‌مى‌ شود منصوب ‌به‌ نزع خافض باشد ‌اى‌ كوقوف ‌و‌ ‌مى‌ شود مفعول مطلق باشد ‌از‌ براى واقف.  
و سئوال كننده ‌ام‌ ‌من‌ ‌تو‌ ‌را‌ ‌بر‌ شرمسارى ‌از‌ خودم سئوال نمودن حاجت دارنده ‌ى‌ صاحب عيال، بدان ‌كه‌ سئوال كننده اگر ‌در‌ سئوال خود شرمسار ‌و‌ خجل است ‌از‌ مسئول ‌و‌ ‌از‌ جهت ديگر كمال احتياج ‌به‌ مطلوب خود داشته باشد لابد ‌آن‌ مسئول قضاء حاجت سائل نمايد اگر حكيم ‌و‌ عادل باشد. ‌پس‌ كسى ‌كه‌ اين دعا ‌را‌ خواهد بخواند ‌از‌ خود ملاحظه كند ‌كه‌ صفات مذكوره ‌در‌ ‌آن‌ هست ‌يا‌ ‌نه‌ اگر ‌در‌ خود ديد ‌و‌ ملاحظه نمود بخواند ‌و‌ گرنه ترك ‌او‌ انسب است   
اللغه: استسلام انقياد ‌و‌ كوچكى نمودن. يعنى اقراركننده ‌ام‌ ‌به‌ اينكه ‌من‌ كوچكى ننمودم براى ‌تو‌ هنگام احسان ‌تو‌ مگر ‌به‌ بازايستادن ‌از‌ عصيان تو.   بيان: اين فقره ‌به‌ حسب فهم عبارت مشكل شده است، آخوند فيض ‌مى‌ فرمايد: يعنى اقراركننده ‌ام‌ ‌به‌ اينكه ‌من‌ فرمانبردارى ننمودم هنگام توفيق دادن ‌تو‌ مرا ‌از‌ جهت فرمان بردارى مگر ‌به‌ بازداشتن ‌تو‌ مرا ‌از‌ عصيانت ‌پس‌ ‌در‌ اين حالت مرا عملى نيست.   ‌و‌ بعضى ديگر معنى نمودند يعنى تمام نشد ‌از‌ ‌من‌ انقياد ‌و‌ خضوع ‌از‌ براى احسان ‌تو‌ مگر اينكه بازداشتى ‌از‌ معصيت ‌با‌ اينكه ‌من‌ خالى نيستم ‌در‌ حالى ‌از‌ حالات ‌از‌ نعمت ‌تو‌ ‌بر‌ ‌من‌ ‌پس‌ واجب ‌آن‌ است ‌كه‌ اصلا معصيت ننمايم ‌تو‌ را.   ‌و‌ بعضى ‌از‌ فضلاء معنى ديگر نموده است يعنى فرمانبردارى ننموده ‌ام‌ وقت احسان ‌تو‌ مگر ‌به‌ ترك معصيت ‌تو‌ عملى ننموده ‌ام‌ عمل ديگرى ‌را‌ ‌از‌ اين بنده ‌ى‌ ‌بى‌ سرمايه ‌هر‌ قدر ‌كه‌ تامل نمودم اين ‌سه‌ معنى هيچكدام ‌را‌ مناسب ‌با‌ ذوق  
نديدم زيرا ‌كه‌ مقام مقام ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌من‌ مخالفت نموده ‌ام‌ ‌نه‌ اينكه، اطاعت نموده ‌ام‌ ‌يا‌ ‌با‌ توفيق ‌يا‌ بدون توفيق   شاهد: ‌بر‌ مطلب فقره ‌ى‌ سابقه ‌و‌ لاحقه ‌و‌ ‌در‌ سابقه عرض نمايد ‌به‌ خداى عزوجل ‌كه‌ سئوال كننده ‌ام‌ ‌از‌ روى حياء ‌و‌ شرمسارى، ‌و‌ ‌در‌ فقره لاحقه عرض نمايد آيا منفعت ‌مى‌ دهد مرا اقرار خودم ‌بر‌ معصيت خود ‌و‌ اعتراف خودم ‌بر‌ بديهاى خودم اگر مراد ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ ‌سه‌ معنى بود ‌او‌ ‌را‌ معصيتى نبود ‌كه‌ اعتراف نمايد ظاهر نظر قاصر ‌آن‌ است ‌كه‌ اين فقره ‌از‌ قبيل اخراج قبل ‌از‌ اسنادست چنانچه جماعتى ‌از‌ اهل علم ‌در‌ دفع تناقض استثناء گفته اند معنى عبارت ‌آن‌ است يعنى وقت احسان مگر ‌كف‌ ‌از‌ معصيت خودم فرمان بردارى ننموده ‌ام‌ معصيت ننموده ‌ام‌ ‌به‌ عبارت اخرى لم استسلم تعلق گرفته ‌به‌ مجموع مستثنى ‌و‌ مستثنى اين عرضى ‌كه‌ نمودم ‌بر‌ اذهان صافيه مخفى نيست. فتامل   گمان حقير ‌آن‌ است ‌كه‌ چيزى ‌كه‌ باعث شده است ‌بر‌ ‌هر‌ ‌يك‌ ‌آن‌ ‌سه‌ معنى ‌دو‌ چيز است يكى ظاهر عبارت ‌به‌ حسب استثناء متعارف ‌و‌ ديگرى فقره بعد قوله ‌و‌ لم اخل لكن گوئيم: ظاهر چنان است مگر اينكه فقره مقدم ‌و‌ موخر قرينه ‌بر‌ صرف ظاهر باشد ‌و‌ قوله (ع) منافات ‌به‌ معنى حقير ندارد زيرا ‌كه‌ مقصود امام عليه السلام ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌من‌ هرگز ‌از‌ امتنان ‌تو‌ خالى نيستم ‌و‌ ‌با‌ اين حال معصيت ‌تو‌ ‌را‌ ‌مى‌ نمائيم.   بدان ‌كه‌ اين اختلافات ‌در‌ فهم كلام ‌از‌ براى ‌آن‌ بود ‌كه‌ اقلاع ‌به‌ معنى ‌كف‌ ‌و‌ بازداشتن باشد ‌از‌ شيى ء ‌و‌ اگر ‌به‌ معنى نزديكى باشد ‌يا‌ ‌به‌ معنى بادبان كردن كشتى باشد معنى كلام حاجت ‌به‌ تكلف ندارد.  
هرگز خالى نبوده ‌ام‌ ‌در‌ همه ‌ى‌ حالات ‌از‌ نعمت دادن ‌تو‌ چگونه تصور شود ‌كه‌ موجود بعد ‌از‌ اينكه ‌به‌ عالم وجود داخل ‌شد‌ خالى شود ‌از‌ نعمت خالق ‌و‌ موجد زيرا ‌كه‌ نعمت بقاء وجود اگر ‌از‌ ‌او‌ گسيخته شود فناى صرف ‌و‌ عدم مطلق خواهد بود ‌پس‌ باقى بودن وجود اعظم نعمت است ‌و‌ ‌او‌ ‌با‌ ‌او‌ هست.  
پس ‌از‌ اينكه امرم ‌به‌ اين حال رسيد آيا منفعت ‌مى‌ بخشد مرا ‌اى‌ خداى ‌من‌ اقرار نمودن ‌من‌ نزد ‌تو‌ ‌به‌ بديهائى ‌كه‌ مرتكب شدم من، آيا نجات ‌مى‌ دهد مرا ‌از‌ عقوبات ‌تو‌ اعتراف نمودن خودم ‌به‌ قبحهائى ‌كه‌ كسب نمودم بلى اعتراف ‌و‌ اقرار ‌به‌ نفع كمال منفعت ‌و‌ نجات ‌در‌ ‌حق‌ مكلف است زيرا ‌كه‌ نجات بنده ‌از‌ درياى معاصى ‌به‌ ‌سه‌ چيز است ‌به‌ ندامت ‌و‌ استغفار ‌و‌ ترك معصيت نمودن.   روايت شده است ‌از‌ حضرت پيغمبر صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌كه‌ زمانى ‌كه‌ بنده توبه نمود ‌به‌ سوى خداى خود ‌و‌ پشيمان ‌شد‌ ‌از‌ گناهان گذشته ‌ى‌ خود قطعات زمين بعضى بعضى ‌را‌ بشارت دهند ‌كه‌ بنده ‌ى‌ ‌از‌ بندگان مولى توبه نمود ‌از‌ معصيت خود ‌و‌ پشيمان شده است ‌از‌ گناهان گذشته خود چنان ندا دهند ‌كه‌ ‌به‌ آسمان نداى ايشان رسد ملائكه آسمان دنيا نداى آنها ‌را‌ شنوند ‌و‌ خوشحال شوند ‌و‌ ‌بر‌ ‌آن‌ بنده مدح ‌و‌ ثناء كنند ‌و‌ ‌بر‌ ‌او‌ دعاء كنند ‌كه‌ خدايا ‌او‌ ‌را‌ ثابت دار ‌به‌ طاعت خود ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌از‌ آتش خود نجات ده.   ‌پس‌ لايزال دعاى ‌او‌ نمايند ‌تا‌ اينكه آواز دعاى ايشان برسد ‌به‌ عرش ‌و‌ كرسى ‌و‌ بشنوند كروبين ‌و‌ روحانيين ‌و‌ حمله ‌ى‌ عرش ‌و‌ خوشحال ‌از‌ اين عمل شوند ‌و‌ دعا ‌در‌ ‌حق‌ ‌او‌ نمايند ‌تا‌ اينكه دعاى آنها ‌به‌ درگاه حضرت عزت ‌جل‌ اسمه  
رسد ‌و‌ ‌او‌ ‌جل‌ جلاله داناتر است ‌به‌ حال بنده ‌ى‌ خود ‌از‌ ايشان ‌پس‌ فرمايد خداى عزوجل كه: ‌اى‌ ملائكه ‌چه‌ واداشته است شما ‌را‌ ‌كه‌ دعا ‌مى‌ نمائيد ‌از‌ براى بنده ‌ى‌ ‌من‌ ‌و‌ حال آنكه ‌او‌ عاصى است ‌به‌ سوى ‌من‌ ‌و‌ حال آنكه خداى تعالى عالمتر است ‌به‌ حال بنده ‌از‌ ايشان، عرض نمايند: ‌اى‌ پروردگار ‌ما‌ اگر ‌چه‌ معصيت ‌تو‌ نموده است بنده ‌ى‌ ‌تو‌ لكن نادم شده است ‌و‌ برگشته است اميد غفران ‌تو‌ دارد ‌پس‌ خداى تعالى فرمايد: ‌اى‌ ملائكه ‌ى‌ ‌من‌ ‌چه‌ باعث شده است شما ‌را‌ ‌كه‌ خوشحال شديد ‌به‌ توبه نمودن بنده ‌ى‌ من؟ عرض نمايند: ‌اى‌ خداى ‌ما‌ ‌او‌ ‌تو‌ ‌را‌ شناخت ‌به‌ يگانگى ‌و‌ ‌از‌ براى ‌تو‌ شريك نگرفت شيطان ‌او‌ ‌را‌ فريب داد، ‌و‌ ‌او‌ معصيت ‌تو‌ نموده است الان برگشت ‌و‌ پشيمان ‌شد‌ ‌و‌ ‌به‌ سوى ‌تو‌ بازگشت نمود ‌و‌ ‌از‌ دشمن ‌تو‌ اعراض نمود ‌پس‌ خوشحالى ‌ما‌ ‌اى‌ خداى ‌ما‌ ‌به‌ واسطه ‌ى‌ ‌هم‌ ‌و‌ ‌غم‌ است ‌كه‌ داخل شده ‌بر‌ دشمن ‌تو‌ شيطان ‌كه‌ جهد ‌و‌ تعب ‌او‌ ‌در‌ اغواى ‌وى‌ ضايع شد، ‌پس‌ خداى عزوجل فرمايد: ‌اى‌ ملائكه ‌ى‌ ‌من‌ خوشحالى ‌من‌ زيادتر است ‌از‌ شما گواه باشيد ‌من‌ ‌او‌ ‌را‌ آمرزيدم ‌من‌ ‌او‌ ‌را‌ دوست ‌مى‌ دارم شما نيز ‌او‌ ‌را‌ دوست داشته باشيد ‌پس‌ ملائكه ‌او‌ ‌را‌ دوست دارند بدون آنكه ‌او‌ ‌را‌ ببينند ‌و‌ ثناء ‌بر‌ ‌او‌ نمايند بده مقابل ‌از‌ عملش ‌پس‌ دوستى ‌او‌ واقع شود ‌از‌ آسمانى ‌به‌ آسمانى ‌پس‌ واقع شود دوستى ‌او‌ ‌تا‌ ‌به‌ زمين ‌پس‌ تمام اولاد آدم ‌او‌ ‌را‌ دوست خواهند داشت بدون آنكه ‌او‌ ‌را‌ ديده باشند ‌و‌ ‌به‌ عمل ‌او‌ عمل خواهند نمود.   سخط: بضم سين ‌و‌ فتح ‌آن‌ ‌به‌ معنى غضب است.   مقت: ‌به‌ معنى دشمن نمودن است فرق ‌ما‌ بين آنها ‌به‌ حسب اعتبار است يعنى آيا واجب نمودى ‌تو‌ براى ‌من‌ ‌در‌ اين مقام خشم ‌و‌ غضب خود ‌را‌ ‌يا‌ اينكه  
لازم نمودى براى ‌من‌ ‌در‌ وقت دعا نمودن ‌من‌ دشمنى خود ‌را‌ بدان ‌كه‌ كينه ‌و‌ غضب ‌را‌ نسبت ‌به‌ خداى تعالى دادن مجاز است ‌و‌ اين صفات صفت انسانى است يعنى امرى جاى آورده شود ‌كه‌ سبب اين امور شود ‌به‌ عبارت اخرى: عقوباتى ‌كه‌ موجب سخط ‌و‌ غضب شود پناه بايست برد ‌به‌ خداى عزوجل اگر انسان مرتكب شود معصيتى ‌را‌ ‌كه‌ سبب سخط ‌و‌ غضب شود زيرا ‌كه‌ تحصيل رضاى ‌او‌ نمودن كمال صعوبت ‌و‌ اشكال دارد.  
يعنى: پاك ‌و‌ منزهى ‌از‌ اين ‌كه‌ عفو ننمائى ‌يا‌ اينكه قبول توبه نفرمائى ‌يا‌ اينكه مايوس ‌و‌ نااميد نمائى.   مايوس نخواهم رفت ‌از‌ درگاه ‌تو‌ ‌و‌ حال آنكه ‌به‌ تحقيق باز نمودى ‌تو‌ ‌در‌ توبه ‌ى‌ ‌به‌ سوى خود را.   قبول توبه واجب است ‌بر‌ خداى عزوجل عقلا ‌و‌ نقلا لكن تحصيل ‌او‌ كمال صعوبت دارد. حضرت پيغمبر صلى الله عليه ‌و‌ آله فرمودند كه: آيا ‌مى‌ دانيد ‌كه‌ كيست توبه كننده؟ عرض نمودند: نمى دانيم ‌يا‌ رسول الله (ص) فرمودند: اگر بنده ‌ى‌ توبه نمود ‌و‌ خصماء خود ‌را‌ راضى ننمود ‌پس‌ ‌او‌ توبه ننموده است، ‌و‌ اگر توبه ‌و‌ عمل خود ‌را‌ زياد ننمود ‌او‌ توبه ننموده است، ‌و‌ اگر توبه نمود ‌و‌ لباس خود ‌را‌ تغيير نداد ‌او‌ توبه ننموده است،   ‌و‌ اگر توبه نمود ‌و‌ حفظ زبان ‌او‌ نشد ‌و‌ قلب ‌او‌ باز نشد ‌و‌ دست ‌او‌ باز نشد ‌او‌ توبه ننموده است، كسى ‌كه‌ توبه نمود ‌و‌ آرزوى ‌او‌ ‌كم‌ نگرديد ‌او‌ توبه ننموده است، اگر توبه نمود ‌و‌ زيادتى قوت خود ‌را‌ نداد  
توبه ننموده است زمانيكه مستقيم ‌شد‌ ‌بر‌ اين صفات ‌او‌ توبه نموده است.   نااميد نمى شوم ‌از‌ ‌تو‌ بلكه ‌مى‌ گوئيم گفتن بنده ‌ى‌ خوار ستم كننده ‌بر‌ خود استخفاف كننده ‌ى‌ ‌به‌ حرمت پروردگار خود حرمت آقائى ‌و‌ حرمت استخفاف عبارت ‌از‌ مخالفت مولى ‌و‌ ترك اطاعت ‌او‌ است بنده اگر مخالفت خالق خود نمود اعتنا ننمودن ‌به‌ ‌او‌ است ‌و‌ استخفاف ‌او‌ است ‌به‌ آقائى ‌و‌ عزت خالق خود ‌و‌ هتك حرمت ‌او‌ نمود ‌و‌ ‌بر‌ خود نيز ستم نمود ‌و‌ نفس خود ‌را‌ ‌در‌ معرض هلاكت ‌و‌ عقوبت بيرون آورد.  
آن چنان بنده ‌ى‌ ‌كه‌ بزرگ ‌شد‌ گناهان ‌او‌ ‌پس‌ ‌در‌ نهايت بزرگى رسيد ‌و‌ برگشت روزگار ‌او‌ ‌پس‌ برگشت.   قوله جلت: يعنى ‌پس‌ بسيار بزرگ گشت معصيت ‌او‌ ‌و‌ اين نظير تاكيد است ‌از‌ براى عظمت، ‌و‌ همچنين قوله فولت تاكيد است ‌از‌ براى ادبرت يعنى برگشت روزگار ‌او‌ ‌پس‌ زيادتى ‌در‌ ادبار نمود ‌به‌ عبارت اخرى روزگار ‌او‌ خراب ‌شد‌ ‌و‌ تباه شد.   ‌تا‌ آنكه ديد مدت عمل ‌و‌ زمان ‌او‌ گذشت ‌و‌ نهايت عمر ‌به‌ ‌سر‌ آمد دنيائى ‌كه‌ محل تجارت ‌و‌ زراعت آخرت است سرمايه تجارت ‌و‌ اسباب زراعت ‌را‌ شيطان ‌به‌ غارت برد خود مثل تاجر مفلس ‌و‌ زارع ‌بى‌ بذر ‌و‌ عوامل شد.   ‌و‌ قطع داشت اينكه نيست ملجاء ‌و‌ پناهى مر ‌او‌ ‌را‌ ‌از‌ ‌تو‌ ‌و‌ جاى فرار ‌از‌ ‌تو‌  
را ندارد، كسى بخواهد خود ‌را‌ ‌از‌ عقوبت ديگرى حفظ نمايد بايست ‌او‌ ‌را‌ مكان فرارى باشد ‌كه‌ ‌در‌ ‌آن‌ مكان خود ‌را‌ داخل نمايد ‌يا‌ شخص پناه دهى ‌او‌ ‌را‌ باشد ‌كه‌ ‌در‌ پناه ‌او‌ خود ‌را‌ داخل نمايد ‌و‌ ‌كه‌ ‌را‌ ‌حد‌ ‌آن‌ است ‌كه‌ مطرود خالق عظيم ‌را‌ بتواند پناه دهد ‌و‌ ‌يا‌ جاى دهد.   روى آورد ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌به‌ بازگشت ‌و‌ خاص ‌و‌ خالص نمود براى ‌تو‌ توبه را.   حال يحول حولا: اذا تغير.   خفى: ‌اى‌ ستر.   حائل، ‌و‌ خفى: صفت صوت است، صوت ‌كه‌ ‌از‌ طبع خود بيرون نيايد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ پنهانى ‌و‌ آهستگى حاصل شود سبب ‌يا‌ خوف ‌و‌ ترس است ‌و‌ ‌يا‌ حيا ‌و‌ شرمسارى ‌و‌ ‌يا‌ ‌هر‌ ‌دو‌ ‌و‌ ‌در‌ مقام ‌هر‌ ‌دو‌ است، بدان ‌كه‌ طاهر ‌و‌ نقى ‌به‌ حسب معنى قريب ‌هم‌ هستند ‌و‌ ‌هر‌ ‌يك‌ ‌از‌ آنها تعبير ‌به‌ ديگرى ‌مى‌ شود ‌و‌ تعبير ‌مى‌ شوند ‌به‌ نظافت ‌و‌ پاكى، قلب نظيف ‌و‌ پاك ‌آن‌ است ‌كه‌ خالى باشد ‌از‌ اوصاف رزيله ‌و‌ اعتقادات فاسده معنى قول ‌او‌ عليه السلام فقام اليك توجه نمودن ‌به‌ جانب ‌او‌ است بعد ‌از‌ اينكه چاره ‌ى‌ ‌از‌ براى كار خود نديده است ‌و‌ غير ‌از‌ ‌او‌ پناه ‌و‌ ملجاء نيافت يعنى ‌پس‌ روى آورده است ‌به‌ جانب ‌تو‌ ‌پس‌ خوانده هست ‌به‌ آواز متغير آهسته ‌و‌ خفى.  
تطاطا: رباعى مزيد ‌به‌ معنى فروتنى نمودن ‌حق‌ العود انعطف يعنى ‌كج‌ ‌و‌ معوج شدن،   نكس الراس: ‌سر‌ ‌را‌ ‌به‌ زير آوردن است.  
انثنى: ‌من‌ ثنى يثنيه ‌اى‌ انعطف يعنى ‌دو‌ ‌تا‌ گرديدن اين عبارات كنايه است ‌از‌ اتصاف ‌او‌ ‌به‌ ذلت ‌و‌ خوارى يعنى فروتنى نموده است ‌از‌ براى ‌تو‌ ‌پس‌ خوارى نمود ‌و‌ ‌به‌ زير انداخت ‌سر‌ خود ‌را‌ ‌تا‌ ‌دو‌ ‌تا‌ ‌شد‌ ‌و‌ كلمه ‌ى‌ فاء ‌مى‌ شود ‌به‌ معنى حتى باشد.   رعشه: مرضى است ‌كه‌ ‌در‌ بدن حادث ‌مى‌ شود.   خد: صفحه ‌ى‌ ‌رو‌ ‌را‌ گويند ‌در‌ سابق ذكر نمودم ‌كه‌ اگر دعا كننده متصف ‌به‌ اين صفات نباشد يعنى ‌او‌ ‌را‌ ‌از‌ ترس خداى رعشه نداشته باشد ‌و‌ اشك چشم ‌او‌ ‌بر‌ صفحه ‌ى‌ روى ‌او‌ جارى نباشد اين نحو كلمات ‌را‌ نخواند ‌و‌ گرنه ‌بر‌ ‌او‌ عقوبت كنند ‌از‌ جهت كذب او.   يعنى ‌به‌ رعشه انداخته است ترس ‌او‌ ‌هر‌ ‌دو‌ پاى ‌او‌ ‌را‌ ‌و‌ غرق نموده است اشكهاى چشم ‌او‌ ‌هر‌ ‌دو‌ طرف صفحه ‌ى‌ صورت ‌او‌ را.   بدانكه حال بنده چون ‌به‌ اين صفت رسيد لابد مورد تفضل ‌و‌ عنايت ‌و‌ مرحمت خداى لايزال شود لكن فايز شدن ‌به‌ اين صفت موقوف است ‌به‌ عنايت حضرت احديت ‌جل‌ اسمه ‌كه‌ فتح باب معرفت توحيد ‌بر‌ ‌او‌ نمايد ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ مستجمع جميع صفات كماليه ‌و‌ منزه ‌از‌ نقايص داند ‌و‌ گرنه ‌به‌ اين صفت نخواهد متصف ‌شد‌   ‌مى‌ خواند ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ ‌اى‌ مهربانتر مهربانها بدان ‌كه‌ عذر جوينده ‌و‌ معذرت آورنده ‌در‌ مقام طلب عفو ‌و‌ بخشش ‌از‌ تقصير خود ‌از‌ ‌آن‌ كسى ‌كه‌ مخالفت ‌او‌ نمود ‌او‌ ‌را‌ ‌به‌ اوصافى خواند ‌كه‌ مناسب عفو ‌و‌ بخشش است ‌پس‌ خواندن خداوند كريم ‌را‌ ‌در‌ اين مقام ‌به‌ ارحم الراحمين سزاوارتر ‌و‌ انسب است علاوه ‌در‌ بعضى  
از روايات وارد است كه: حضرت ختمى مآب صلى الله عليه ‌و‌ آله مرور ‌مى‌ فرمودند ‌به‌ شخصى ‌كه‌ ‌مى‌ گفت: ‌يا‌ ارحم الراحمين فرمودند: سئوال نما چيزى ‌را‌ ‌كه‌ ‌مى‌ خواهى زيرا ‌كه‌ خداى عزوجل نظر نموده است ‌به‌ سوى تو.   ‌و‌ ‌در‌ روايت ديگر وارد است ‌كه‌ خداى عزوجل ملكى ‌را‌ موكل نموده ‌بر‌ بنده ‌ى‌ خود بنده همين ‌كه‌ ‌سه‌ دفعه گفت ‌يا‌ ارحم الراحمين ملك ‌به‌ ‌او‌ ‌مى‌ گويد سئوال نما ‌هر‌ ‌چه‌ ‌را‌ ‌كه‌ ‌مى‌ خواهى زيرا ‌كه‌ خداى عزوجل ‌به‌ جانب ‌تو‌ توجه نموده است ‌و‌ ‌در‌ روايت ديگر وارد است ‌كه‌ ‌هر‌ ‌كه‌ ‌را‌ ‌به‌ خداى تعالى حاجتى باشد هفده نوبت بگويد ‌يا‌ ارحم الراحمين حاجت ‌او‌ روا شود.   انتاب: ‌از‌ نوب نقل ‌شد‌ ‌به‌ باب افتعال، نوبت: قصد نمودن مرتبه ‌ى‌ بعد مرتبه ى.   مسترحم: طلب مهربانى نمودن غرض ‌از‌ ذكر اين ندا ‌آن‌ است كه: ‌مى‌ خواهد اظهار صفتى ‌در‌ خداى تعالى نمايد ‌و‌ اظهار صفتى ‌در‌ خود اما ‌در‌ خداى تعالى غنا ‌و‌ بزرگى ‌و‌ ‌در‌ خود فقر ‌و‌ كوچكى، شبهه ‌ى‌ نيست ‌كه‌ محتاج فقيرشان ‌و‌ صفت ‌او‌ نوبت ‌به‌ نوبت ‌در‌ صبح ‌و‌ شام ‌به‌ خانه ‌ى‌ غنى رفتن است ‌و‌ ‌از‌ ‌او‌ سئوال نمودن ‌و‌ شان غنى كريم دادن ‌و‌ قبول مسئول ‌او‌ نمودن است، ‌و‌ غرض ديگر ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌تو‌ كسى هستى ‌كه‌ لايزال نوبت سئوال كنندگان ‌از‌ ‌تو‌ طلب مهربانى كنند ‌و‌ ‌من‌ نيز ‌از‌ ‌آن‌ كسان هستم.   يعنى: ‌اى‌ مهربانتر ‌از‌ ‌هر‌ كسى ‌كه‌ تناوب كردند ‌و‌ رفته اند ‌او‌ ‌را‌ طلب مهربانى كنندگان.  
عطف مهربانى نمودن ‌و‌ مشفق بودن.   اطافه: دور گردانيدن ‌و‌ احاطه نمودن، كسى ‌كه‌ معصيت كسى نمايد ‌آن‌ ‌كس‌ ‌از‌ معصيت كننده ‌بى‌ ميل ‌و‌ ‌بى‌ رغبت است ‌و‌ معصيت كننده ‌كه‌ ‌در‌ مقام عفو ‌و‌ ‌در‌ گذشتن ‌از‌ ‌او‌ بيرون آيد ‌به‌ ‌هر‌ جانب ‌كه‌ ‌او‌ ‌از‌ روى ‌بى‌ ميلى توجه كند ‌او‌ نيز ‌به‌ همان جانب توجه نمايد.   ‌پس‌ گويا ‌بر‌ ‌او‌ طواف ‌و‌ احاطه نموده است.   يعنى: ‌اى‌ كسى ‌كه‌ مهربانتر است ‌از‌ ‌هر‌ ‌كس‌ ‌كه‌ طواف ‌او‌ نموده اند طلب آمرزش كنندگان.   نقم: ‌به‌ فتح نون ‌و‌ كسر قاف اسم مصدر ‌به‌ معنى تلافى ‌و‌ انتقام.   سخط: مصدر ‌به‌ معنى غضب.   رضا: ‌به‌ معنى خشنودى بدان ‌كه‌ اين صفات صفات مخلوقست ‌و‌ نسبت دادن اين اوصاف ‌به‌ خداى عزوجل مجاز است ‌و‌ غرض لوازم ‌او‌ هست مثلا راضى شدن كسى ‌از‌ كسى ‌و‌ غضب نمودن ‌و‌ انتقام كشيدن لازم آنها انعام ‌و‌ خوارى ‌و‌ ايلام است ‌پس‌ رضاى خدا اكرام ‌و‌ انعام ‌او‌ است ‌و‌ داخل نمودن ‌در‌ بهشت ‌و‌ غضب ‌و‌ انتقام خدا اهانت نمودن ‌و‌ داخل ‌در‌ جهنم نمودن است يعنى ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ‌در‌ گذشتن ‌او‌ زيادتر ‌از‌ انتقام ‌او‌ است ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ خشنودى ‌او‌ بسيارتر است ‌از‌ غضب او.  
تحمد: باب تفعل معنى حقيقى قبول ثناء نمودن است ‌و‌ گاهى ‌به‌  
معنى طلب ثناء نمودن نيز آمده است.   ‌و‌ بعضى گفته اند: ‌به‌ معنى منت گذاشتن است ‌و‌ اين معنى ‌در‌ ظاهر كلام امام عليه السلام بعيد نيست لكن بعضى گفته اند: ‌در‌ اين صورت متعدى بالى شدن حسن ندارد، ‌و‌ مراد ‌به‌ حسن التجاوز ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌در‌ مورد عقوبت ‌و‌ ايذاء اكرام ‌و‌ انعام نمايد.   يعنى: ‌اى‌ كسى ‌كه‌ منت گذاشته است ‌به‌ سوى بندگان خود ‌به‌ خوبى ‌در‌ گذشتن.   عادت: معنى ‌او‌ واضحست.   انابت: بازگشت نمودن، بدان ‌كه‌ اگر خداى عزوجل قبول انابه عبد نكند ‌او‌ ‌را‌ بايست مبتلا نمايد ‌به‌ امراض ‌و‌ اسقام ‌و‌ خوف ‌و‌ عذاب دنيوى ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ مبتلا نمى كند.   علامت قبول انابه ‌ى‌ ‌او‌ است، بلى ‌در‌ بعضى اشخاص خداى عزوجل قبول انابه ننموده است ‌و‌ لكن تاخير عقوبت ايشان نمود ‌از‌ جهت حكم ‌و‌ مصالحى ‌كه‌ خود ‌مى‌ داند ‌و‌ بس.   يعنى: ‌اى‌ كسى ‌كه‌ عادت داده است بندگان خود ‌را‌ ‌در‌ قبول نمودن توبه ‌و‌ بازگشت نمودن.   ‌از‌ حضرت امام محمد باقر عليه السلام مروى است كه: ‌هر‌ وقتى ‌كه‌ مومنى رجوع كند ‌به‌ استغفار ‌و‌ ‌از‌ خداى طلب غفران نمود ‌و‌ توبه كرد خداى عزوجل عود نمايد ‌به‌ آمرزيدن زيرا ‌كه‌ خداى عزوجل غفور ‌و‌ رحيم است.  
استصلاح: طلب صلاح نمودن.   فاسد: مقابل صحيح است نظير مريض، شبهه ‌ى‌ نيست ‌كه‌ گناه بندگان ‌را‌ ضعيف ‌و‌ مريض نمايد ‌و‌ اطلاق مرض ‌بر‌ معصيت نيز شده است چنانچه ‌در‌ بعضى ‌از‌ روايات وارد است ‌كه‌ دواى معصيت توبه نمودن است، طلب صلاح خداوند تعالى ‌از‌ ايشان ‌به‌ توبه واضح است زيرا ‌كه‌ بابى ‌از‌ براى ايشان فتح نمود ‌كه‌ اگر ‌در‌ ‌آن‌ باب داخل شوند خواهند خوبى ‌و‌ بهبودى يافت.   يعنى: ‌اى‌ كسى ‌كه‌ طلب صلاح ‌و‌ صحت نموده است بدى ‌و‌ ناخوشى ايشان ‌را‌ ‌به‌ بازگشت ‌و‌ توبه نمودن.   ‌اى‌ كسى ‌كه‌ راضى ‌شد‌ ‌از‌ كارها ‌و‌ اعمال ‌آن‌ بندگان ‌به‌ اندك، ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ جزا داده است اندك ‌و‌ ‌كم‌ ايشان ‌را‌ ‌به‌ زياد ‌و‌ بسيار ‌هر‌ ‌دو‌ فقره واضحست.   اما فقره ‌ى‌ اولى شبهه ‌ى‌ نيست ‌كه‌ عبادات بدنيه بالنسبه ‌به‌ انسان اندك است ‌و‌ انسان تواند زياد ‌از‌ ‌يك‌ ماه روزه بگيرد ‌و‌ زياده ‌بر‌ پنج وقت نماز بخواند ‌و‌ زياده ‌بر‌ ‌يك‌ نوبت ‌حج‌ ‌به‌ جاى آورد ‌و‌ مع ذلك ايشان ‌را‌ ‌به‌ كلفت ‌و‌ مشقت داخل ننمود ‌و‌ راضى ‌شد‌ ‌از‌ ايشان ‌به‌ فعل اندك ‌و‌ كم.   ‌و‌ اما فقره ‌ى‌ دويم، شبهه ‌ى‌ نيست ‌كه‌ بنده بعد ‌از‌ اينكه تمام حركات ‌و‌ سكنات ‌او‌ ‌از‌ خالق است ‌و‌ خود هيچ ندارد چگونه شود ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ استحقاق ثواب انعام ‌و‌ اكرام ‌در‌ فعل خود ‌كه‌ ‌در‌ مقام اطاعت آيد باشد ‌و‌ معذلك ‌در‌ اندك فعل ‌او‌ حسنات وافره ‌و‌ ثوابات متكاثره دهند ‌جل‌ جلاله ‌و‌ عظم نواله.  
ضمان: ملتزم شدن.   اجابت: قبول نمودن سئوال.   يعنى: ‌اى‌ كسى ‌كه‌ ملتزم شده است ‌از‌ براى ايشان قبول نمودن دعاء ‌و‌ ‌اى‌ كسى ‌كه‌ وعده داده است ايشان ‌را‌ ‌بر‌ نفس خود ‌به‌ سبب تفضل ‌او‌ خوبى جزاء را، خداوند كريم مهربان ‌از‌ كمال رافت ‌و‌ عنايت وجود خود ‌كه‌ نسبت ‌به‌ بندگان دارد وعده داده است ‌كه‌ ايشان ‌كه‌ مرا بخوانند ‌من‌ خواهم اجابت آنها نمود ‌و‌ منفعتى ندارد بندگان ‌از‌ براى خداوند مگر اينكه ‌او‌ ‌را‌ بخوانند ‌و‌ خواندن ايشان مر خدا ‌را‌ اطاعت ‌و‌ بندگى نمودن است ‌و‌ اگر بندگان جاى آورند مطلوبات خداى ‌را‌ ‌بر‌ ايشان ثواب حسن خواهد داد ‌و‌ ‌در‌ نزد ‌او‌ است ثواب حسن ‌و‌ خوب.  
عدت: ‌از‌ عائده ‌به‌ معنى احسان است ‌و‌ مهربانى ‌و‌ احتمال دارد ‌از‌ عود باشد ‌به‌ معنى عود احسان ‌به‌ ‌او‌ ‌در‌ دفعه ‌ى‌ ديگر افعل تفضيل ‌در‌ اين فقرات ‌به‌ اضافه تمام شده است ‌و‌ ‌ما‌ نافيه است.   يعنى: نيستم ‌من‌ گناهكارتر ‌از‌ كسى ‌كه‌ نافرمانى ‌تو‌ نمود ‌پس‌ آمرزيدى ‌تو‌ ‌او‌ را، ‌و‌ نيستم ‌من‌ ملامت داشته ‌تر‌ ‌از‌ كسى ‌كه‌ عذر جست ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌پس‌ قبول فرمودى ‌تو‌ ‌از‌ او، ‌و‌ نيستم ‌من‌ ستمكارتر ‌از‌ كسى ‌كه‌ بازگشت نمود ‌به‌ سوى ‌پس‌ احسان نمودى ‌تو‌ ‌بر‌ او، بدان ‌كه‌ ‌در‌ اين فقرات امام عليه السلام خود ‌را‌ ترجيح نداده است ‌بر‌ غير ‌تا‌ اينكه گفته شود ‌كه‌ اين كبر ‌و‌ خودپسندى است  
بلكه عرض نمود ‌كه‌ ‌من‌ ‌از‌ اينها بدتر نيستم ‌نه‌ اينكه ‌من‌ ‌از‌ اينها بهترم، ‌پس‌ ‌مى‌ شود ‌كه‌ خود ‌را‌ مثل آنها فرض نموده باشد.   ‌و‌ ‌مى‌ توان دعوى نمود ‌و‌ گفت: ‌بر‌ فرض اينكه نفس خود ‌را‌ ‌بر‌ آنها ترجيح داده باشد ‌كه‌ اين كبر نيست بلكه غرض اظهار نمودن است ‌كه‌ ‌من‌ اليق ‌و‌ سزاوارترم ‌بر‌ تفضل بعد ‌از‌ اينكه بناى كار ‌تو‌ احسان نمودن ‌به‌ گناهكاران است مثلا ‌در‌ عرف ‌و‌ اصطلاح خود ‌مى‌ گوئيم: ‌من‌ اگر ‌چه‌ ‌به‌ مولاى خود عصيان نموده ‌ام‌ لكن ‌من‌ بدتر ‌از‌ فلان نيستم ‌كه‌ ‌با‌ ‌آن‌ كثرت مخالفت ‌به‌ آقاى خود وهتك حرمت ‌او‌ ‌و‌ معذلك ‌از‌ ‌او‌ ‌در‌ گذشت ‌من‌ اولى هستم ‌كه‌ ‌از‌ ‌من‌ درگذرد، ‌و‌ معنى ‌آن‌ حديثى ‌كه‌ ‌در‌ زبان عوام معروفست ‌كه‌ خداى عزوجل ‌به‌ موسى عليه السلام فرمود برو ‌و‌ حاضر نما ‌در‌ نزد ‌من‌ كسى ‌را‌ ‌كه‌ بدتر ‌و‌ پست ‌تر‌ ‌از‌ خودت باشد ‌و‌ نتوانست پيدا كند بدتر ‌از‌ خود ‌را‌ ‌به‌ زعم خود حتى آنكه نتوانست خود ‌را‌ ترجيح ‌به‌ سگ دهد نمى دانيم ‌چه‌ مقصود است ‌و‌ ‌مى‌ توان گفت ‌كه‌ اين روايت منافات ‌با‌ مطلب ‌ما‌ ندارد زيرا ‌كه‌ كبر ‌و‌ خودپسندى مذمومست ‌و‌ غير ‌او‌ عيب ندارد ‌و‌ ‌به‌ عبارت اخرى كبر ‌دو‌ نحو است ‌يك‌ نحو كبر مقصود ذاتيست ‌و‌ نحوى ديگر بالتبع آنچه مذمومست قسم اول است.  
اشفاق: ترسيدن.   فرط: ‌از‌ اندازه ‌و‌ ‌حد‌ بيرون رفتن جار ‌و‌ مجرور متعلق است ‌به‌ مشفق مشفق ‌به‌ كسر است ‌با‌ تنوين واو عطف بيان است ‌از‌ براى نادم ‌و‌ همچنين خالص ‌و‌ عالم ‌كه‌ بعد ‌از‌ اين مذكور است.   يعنى: بازگشت ‌مى‌ نمايم ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌در‌ اين مقام بازگشتنى پشيمان ‌از‌  
آنچه ‌كه‌ ‌از‌ پيش صادر شده است ‌از‌ ‌او‌ ‌و‌ ترسناك است ‌از‌ آنچه جمع شده.   يعنى: محض حياء ‌از‌ آنچه افتاده ‌در‌ او، حياء شرمسار شدن ‌و‌ منفعل ‌از‌ كردار ‌و‌ رفتار ‌و‌ گفتار خود شدن است انسان ‌يا‌ ‌از‌ جهت معصيت خود ‌به‌ ولى نعم ‌از‌ ‌او‌ شرمسار شود ‌و‌ ‌يا‌ اينكه تقصير ‌در‌ اجلال ‌و‌ اكرام ‌او‌ نموده است شرمسار شود ‌بر‌ ‌هر‌ تقدير انسان ‌كه‌ ‌از‌ كردار ‌و‌ رفتار ‌و‌ گفتار خود شرمسار شود ‌و‌ توجه نمايد ‌به‌ معبود خود ‌به‌ انابه ‌و‌ بازگشت مولى بزرگ ‌و‌ عظيم اولى ‌به‌ قبول انابه ‌ى‌ ‌او‌ است ‌و‌ لذا عرض ‌مى‌ نمايد امام عليه السلام ‌كه‌ بازگشت ‌من‌ بازگشت كسى است ‌كه‌ ‌از‌ كردار ‌و‌ رفتار خود شرمسار محض ‌و‌ خالص است.  
دانا است ‌به‌ اينكه درگذشتن ‌از‌ گناه بزرگ بزرگ نمى نمايد ‌در‌ نزد ‌تو‌ چون تائب ‌و‌ منيب بعد ‌از‌ جنايت خود مر كسى ‌را‌ ‌كه‌ عصيان ‌او‌ نموده است ‌يك‌ نوبت عفو ‌و‌ بخشيدن ‌او‌ ‌را‌ بسيار مشكل ‌و‌ صعب ‌مى‌ داند ‌در‌ اين صورت بازگشت نيز بسيار مشكل است ‌و‌ اگر ‌يك‌ نوبت بخشيدن ‌و‌ عفو نمودن ‌در‌ نزد ‌او‌ چيزى نيست ‌و‌ عظم ‌و‌ قدرى ندارد ‌پس‌ بازگشت ‌او‌ ‌به‌ سوى ‌او‌ سهل است اگر تمام كاينات نافرمانى ‌او‌ نمايند ‌و‌ ‌او‌ همه ‌را‌ عفو كند ‌و‌ بگذرد نزد ‌او‌ شان ‌و‌ وقعى ندارد ‌در‌ اين صورت بازگشت ‌و‌ انابه نيز سهل است اين است سبب تكاثر معاصى ‌و‌ تعاقب توبه عقيب ‌هر‌ معصيت ‌نه‌ اينكه سبب ‌آن‌ باشد ‌كه‌ العياذ بالله معصيت كار ‌او‌ ‌را‌ اعتنا نداشته باشد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ خوار ‌و‌ ذليل بداند.   ‌و‌ اينكه ‌به‌ درستى ‌كه‌ ‌در‌ گذشتن ‌از‌ گناه بزرگ دشوار نيست ‌بر‌ ‌تو‌ ‌و‌ اين  
فقره نيز قريب است ‌به‌ فقره ‌ى‌ گذشته.   احتمال: قبول حمل نمودن يعنى بار ‌به‌ دوش گرفتن ‌و‌ مراد ‌در‌ مقام عفو نمودن است.   جنايات: جمع جنايات است ‌و‌ ‌در‌ لغت ‌به‌ معنى معصيت نمودن است ‌و‌ ‌در‌ اصطلاح عبارت است ‌از‌ جراحات وارده ‌در‌ بدن.   فحش ‌از‌ ‌حد‌ خود تجاوز نمودن.   تكاد: گران آمدن ‌و‌ مشكل شدن.   يعنى: ‌به‌ درستى ‌كه‌ برداشتن گناهان ‌از‌ ‌حد‌ ‌در‌ گذشته مشكل ‌و‌ گران نيست ‌بر‌ تو.   انس ‌بن‌ مالك ‌مى‌ گويد كه: شنيدم ‌از‌ حضرت ختمى مآب صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌كه‌ فرمود كه: خداى عزوجل فرموده است ‌اى‌ پسر آدم اگر نزد ‌من‌ آئى ‌و‌ مرا بخوانى ‌و‌ اميد ‌بر‌ ‌من‌ داشته باشى ‌مى‌ آمرزم ‌تو‌ ‌را‌ ‌از‌ آنچه ‌بر‌ ‌تو‌ است.   ‌اى‌ پسر آدم ‌و‌ باك ندارم ‌اى‌ پسر آدم اگر گناهان ‌تو‌ تمام زمين ‌را‌ بگيرد ‌و‌ بيائى مرا ‌و‌ ملاقات ‌من‌ نمائى ‌و‌ ‌از‌ جهت ‌من‌ شريك قرار ندادى خواهد آمرزش ‌من‌ ‌بر‌ ‌تو‌ رسيد ‌به‌ قدر اينكه زمين ‌را‌ بگيرد.   ‌و‌ ‌به‌ درستى ‌كه‌ دوستترين بندگان ‌تو‌ ‌به‌ سوى ‌تو‌ كسى است ‌كه‌ ترك  
سركشى كند ‌بر‌ ‌تو‌ ‌و‌ دورى گزيند ‌از‌ ايستادگى ‌بر‌ گناه ‌تو‌ ‌و‌ ملازم ‌و‌ مصاحب باشد طلب آمرزش را، تكبر نمودن ‌بر‌ ‌دو‌ قسم است: يكى اظهار منيت ‌و‌ بزرگى ‌و‌ برترى ‌و‌ فخر ‌بر‌ ابناء جنس خود ‌و‌ مثل خود نمودن است ‌و‌ ديگرى ‌بر‌ خداى خود كبر ‌و‌ بزرگى فروختن است كبر بنده ‌بر‌ خدا ‌آن‌ است ‌كه‌ ‌او‌ ‌را‌ نخواند ‌و‌ حاجت خود ‌را‌ ‌به‌ ‌او‌ طلب ننمايد ‌و‌ ‌در‌ دفع شرور ‌و‌ وصول خير ‌به‌ جانب ‌او‌ توجه ننمايد.  
و ‌من‌ بيزارى ‌مى‌ جويم ‌به‌ سوى ‌تو‌ ‌از‌ اينكه برترى نمايم ‌و‌ پناه ‌مى‌ جويم ‌به‌ ‌تو‌ ‌از‌ اينكه ايستادگى ‌در‌ گناه كنم ‌و‌ طلب آمرزش ‌مى‌ كنم ‌از‌ ‌تو‌ آنچه كوتاهى كردم ‌در‌ ‌آن‌ ‌و‌ استعانت ‌مى‌ جويم ‌به‌ ‌تو‌ ‌بر‌ آنچه عاجز مانده ‌ام‌ ‌از‌ آن.   برء: ‌را‌ تفسير نموده ‌ام‌ ‌به‌ بيزارى، برء: ‌در‌ لغت ‌به‌ معنى دورى ‌و‌ زايل شدن است چونكه متعدى بالى شده است ‌به‌ معنى التجاء است.   تقصير: سستى ‌و‌ كوتاهى كردن ‌در‌ امر است ‌و‌ ‌در‌ عرف اطلاق ‌مى‌ شود ‌به‌ ترك اطاعت.  
وجوب: ‌در‌ لغت ‌به‌ معنى لزوم ‌و‌ ثبوتست.   استيجاب: استحقاق داشتن.   عافيت: زايل شدن مرض ‌و‌ درد.   يعنى: بار خدايا رحمت بفرست ‌بر‌ محمد ‌و‌ ‌آل‌ ‌او‌ ‌و‌ ببخش مرا آنچه ‌كه‌  
واجب است ‌بر‌ ‌من‌ ‌از‌ براى ‌تو‌ ‌و‌ عافيت ‌ده‌ مرا ‌از‌ آنچه سزاوار شده ‌ام‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌از‌ تو، بدان ‌كه‌ خداى عزوجل مر بندگانى ‌را‌ ‌كه‌ توانى ‌و‌ تقصير ‌در‌ ‌حق‌ ‌او‌ نمودند ‌و‌ مراعات تعظيم ‌و‌ تكريم ‌او‌ ننمودند ‌مى‌ تواند مواخذه ‌و‌ عقاب نمايد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ ‌در‌ معرض عقوبت ‌در‌ آورد ‌و‌ ‌او‌ ‌را‌ مبتلا ‌به‌ امراض ‌و‌ اسقام نمايد، ‌پس‌ تواند بنده ‌ى‌ گناه كار ‌و‌ روز تباه ‌كه‌ ‌از‌ خداى مهربان بخشش طلب نمايد ‌و‌ محو آنچه ‌از‌ قبل اوست ‌كه‌ استحقاق ‌آن‌ دارد.   اسائه: بدكار ‌و‌ روزگار تباه، اهل اسائت كسانى هستند ‌كه‌ عمل بدى كنند ‌و‌ ترس ايشان ‌از‌ عقوبت خداى ايشان ‌كه‌ بدترين عقوبات است، ‌كه‌ عقوبت آتش است يعنى پناه ‌ده‌ مرا ‌از‌ آنچه ‌كه‌ ‌مى‌ ترسند ‌از‌ ‌آن‌ بدكاران.   ملاء الرجل ملائه: ‌اى‌ غنى ملى ء مهموز اللام صيغه ‌ى‌ فعيل عبارت است ‌از‌ غنى مقتدر، فرق ‌ما‌ بين عفو ‌و‌ مغفرت ‌آن‌ است ‌كه‌ عفو اسقاط عذاب جسمى است ‌و‌ مغفرت اسقاط عذاب روحى است.   تجاوز: ‌در‌ گذشتن ‌و‌ ‌او‌ اعمست ‌از‌ عفو ‌و‌ مغفرت نكته ‌ى‌ تعبير ‌به‌ تجاوز ‌از‌ باب تفاعل ‌آن‌ است ‌كه‌ خداى عالم مطالبه نمايد ‌از‌ بنده ‌ى‌ معصيت كار ‌به‌ معصيت ‌او‌ ‌و‌ بنده ‌ى‌ گناهكار طلب كند ‌از‌ خداى خود ‌به‌ عفو ‌و‌ مغفرت ‌او‌ ‌تا‌ آنكه خود ‌را‌ نگهدارد ‌از‌ عقاب ‌او‌ ‌پس‌ ‌از‌ اينكه خدا ‌او‌ ‌را‌ آمرزيد ‌پس‌ مطالبه ‌ى‌ ‌هر‌ ‌دو‌ طرف ساقط ‌شد‌ ‌پس‌ صحيح است اطلاق تجاوز چنين ذكر نموده اند بعضى. يعنى: ‌به‌ درستى ‌كه‌ ‌تو‌ توانگرى ‌به‌ عفو اميد داشته شده مر آمرزش ‌را‌ مشهورى ‌به‌ درگذشتن.  
مطلب مصدر ميمى است ‌و‌ اين ‌جا‌ اسم مكان است يعنى محل طلب نيست ‌از‌ براى حاجت ‌من‌ ‌و‌ راى ‌تو‌ ‌و‌ نيست ‌از‌ براى گناه ‌من‌ آمرزنده ‌ى‌ غير ‌از‌ ‌تو‌   حاشا: كلمه ‌اى‌ است ‌كه‌ ‌در‌ عرف استعمال ‌مى‌ شود ‌در‌ مقام تنزيه مثل سبحانك ‌به‌ عبارت اخرى صفتى ‌كه‌ بخواهند ‌از‌ كسى نفى كنند بعد ‌از‌ توهم اثبات ‌او‌ مثلا كسى ‌كه‌ ‌در‌ ‌او‌ توهم دزدى باشد ‌به‌ ‌او‌ گفته شود حاشاك.   يعنى: ‌تو‌ منزهى ‌از‌ اين صفت ‌كه‌ غير ‌از‌ ‌تو‌ محل حاجت باشد ‌و‌ ‌يا‌ آمرزنده ‌ى‌ وراى ‌تو‌ باشد ‌در‌ مقام نفى اين توهم گفته شود حاشاك يعنى ‌تو‌ منزهى ‌از‌ اين ‌كه‌ غير ‌از‌ ‌تو‌ محل حاجت باشد ‌و‌ ‌يا‌ آمرزنده باشد بلكه اين صفت ‌از‌ مختصات ‌تو‌ است ‌و‌ غير ‌را‌ ‌در‌ ‌او‌ مدخليت نيست، زيرا ‌كه‌ محالست صدور مغفرت گناه ‌از‌ غير خدا ‌و‌ محال است ‌كه‌ ‌در‌ امور دنيويه ‌را‌ بتواند قضا نمود ‌و‌ جاى آورد غير ‌از‌ خدا ‌پس‌ حاشا ‌در‌ مقام تنزيه است ‌نه‌ ‌در‌ مقام ديگر.  
و نمى ترسم ‌من‌ ‌بر‌ نفس خودم مگر ‌از‌ ‌تو‌ زيرا ‌كه‌ وراى ذات اقدس حضرت بارى كسى نيست ‌كه‌ محل خوف ‌و‌ بيم ‌و‌ ترس باشد ‌هر‌ ‌كس‌ ‌در‌ جنب قدرت ‌و‌ عظمت ‌و‌ بزرگى ‌او‌ عدم صرف ‌و‌ صرف عدم است عاصى ‌را‌ فرار ‌از‌ ‌هر‌ كسى ممكن است الا ‌از‌ جانب ‌وى‌ اين است ‌كه‌ عرض ‌مى‌ نمايد ‌و‌ ‌لا‌ يمكن الفرار ‌من‌ حكومتك خلاصه ‌ى‌ كلام خايف ‌و‌ ترسان فرار ‌مى‌ كند ‌و‌ گريزان شود ‌از‌ خدا ‌به‌ خدا ‌و‌ پناه ‌به‌ ايست برد ‌از‌ ‌او‌ ‌به‌ خود او.   چون ‌در‌ فقرات گذشته بيان ‌شد‌ ‌كه‌ اميد آمرزيدن ‌به‌ جانب ‌او‌ ‌و‌ خوف  
از حضرت ‌او‌ است الان ‌در‌ مقام بيان دليل است ‌از‌ براى دعوى خود عرض نمايد ‌به‌ خداى عزوجل كه: ‌به‌ درستى ‌كه‌ ‌تو‌ سزاوارى ‌كه‌ ترسيده شوى ‌و‌ سزاوار اين هستى ‌كه‌ بيامرزى مر كسى ‌را‌ ‌كه‌ ‌به‌ ‌تو‌ ايمان آورده ‌و‌ ‌به‌ سوى ‌تو‌ بازگشت نموده.   انجاح: ‌به‌ جاى آوردن،   آمين: اسم فعل است ‌به‌ معنى استجب مروى است ‌از‌ جناب ختمى مآب صلى الله عليه ‌و‌ آله ‌كه‌ ‌آن‌ بزرگوار فرمود كه: جبرئيل تعليم ‌من‌ نمود آمين ‌را‌ ‌و‌ گفت ‌كه‌ آمين مثل مهر نمودن كتابست، ‌و‌ ‌در‌ حديث ديگر است ‌كه‌ ‌او‌ خاتم خداى عالميان است مهر نموده است دعا ‌را‌ ‌به‌ ‌آن‌ يعنى ‌به‌ آمين گفتن محفوظ ماند ‌از‌ آفات، ‌و‌ ‌در‌ حديث ديگر ‌او‌ ‌در‌ جنت است ‌در‌ بهشت.   يعنى: رحمت بفرست ‌بر‌ محمد ‌و‌ ‌آل‌ ‌او‌ ‌و‌ روا ‌كن‌ حاجت مرا ‌و‌ برآور مطلب مرا ‌و‌ بيامرز گناه مرا ‌و‌ ايمنى ‌ده‌ ‌از‌ ترس نفس مرا ‌به‌ درستى ‌كه‌ ‌تو‌ ‌بر‌ ‌هر‌ چيز توانائى ‌و‌ اينها ‌بر‌ ‌تو‌ سهل ‌و‌ آسان است اجابت ‌كن‌ ‌اى‌ پروردگار عالميان.  

ترجمه فارسی صحیفه سجادیه

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

 

 

باورها واعتقادات عامیانه درمورد آبستنی!!

 

چله‌برى
* براى آبستن شدن آب چهار گوشه حمام را گرفته در پوست تخم‌مرغ مى‌کنند و به سر آنها مى‌ریزند. هنگام گرفتن خورشید یا ماه زن آبستن هرجاى تن خود را بخاراند همان نقطه تن بچه را ماه مى‌گیرد.

* هرگاه زن آبستن به کسى نگاه بکند و در همان لحظه بچه در زهدانش تکان بخورد (رو به آن کس بجنبد) بچه به شکل آن شخص خواهد شد.

* زن آبستن که صورتش لک و پیس بشود بچه‌ او دختر خواهد شد.

* اگر زن آبستن در کوچه سنجاق پیدا بکند بچه‌اش دختر مى‌شود و اگر سوزن پیدا بکند پسر مى‌شود.

* اگر روى سر زن آبستن نمک بریزند، بدون اینکه ملتفت شود، و بعد دستش را ببرد به پشت لبش بچه‌اش پسر خواهد شد و اگر بر زلفش دست بزند بچه دختر مى‌شود.

* زن آبستن که زیاد سیب بخورد بچه‌اش پسر مى‌شود و اگر ویار او ترشى باشد بچه‌ دختر است و اگر به شیرینى بیشتر مایل باشد بچه پسر خواهد بود.

* جلو زن آبستن قیچى و چاقو بگذارند و چشمش را ببندند اگر قیچى را برداشت بچه‌اش دختر است و اگر چاقو را برداشت بچه‌اش پسر است.

* زن آبستن که زیاد کار بکند و راه برود بچه‌اش پسر است و هرگاه بخورد و بخوابد بچه‌اش دختر خواهد بود.

* هرگاه جلو زنى که بچه دارد تخم‌مرغ بخورند باید قدرى به او بدهند وگرنه مشغول‌ذمه او خواهند شد.

* زن آبستن که مشکل زنانگی یا خطرى متوجه او بشود به کمرش نخ بسته سر آن را قفل مى‌زنند بعد یاسین مى‌خوانند و هفت مبین آن را به آن قفل فوت مى‌کنند و آن را مى‌بندند و سر نه‌ماه آن را باز مى‌کنند.

* اگر زن آبستن زیاد درد بکشد برکت (سفره) بدل او به بندند دردش آرام مى‌گیرد. و یا ماما از بیرون به بچه خطاب مى‌کند: 'بیا بیرون، زود باش، آب‌گرم براى شستشویت درست کرده‌ایم، رخت نو برایت دوخته‌ایم چرا معطل مى‌کنی؟' یا چادر سیاه زن زائو را گرو گذاشته خرما مى‌خرند و خیر مى‌کنند، پنجه مریم در آب مى‌اندازند، اذان مى‌گویند، و یا شوهر او در دامان لباس خود آب ریخته به او مى‌نوشانند. و بعد از آنکه فارغ شد تا چند روز او را سفید آب مى‌مالند و خال ابرو مى‌گذارند.

* زنى که بچه‌اش مرده نباید داخل اطاق زائو بشود.

 

آل
به شکل زنى است که دست‌ها و پاهاى استخوانى لاغر دارد، رنگ چهره‌اش سرخ و بینى او از گل است.
رختخواب زائو نباید سرخ باشد، در دامن زائو جو بریزند و اسب بیاید آن را بخورد. دور رختخواب او با شمشیر برهنه خط کشیده بگویند: حصار مى‌کشم براى کی؟ براى مریم و بچه‌ٔ او ـ بکش مبارک باشد (در کلثوم ننه این‌طور نوشته: 'خش مى‌کشم، خش‌ مى‌کشم، خش‌هاى خشخش مى‌کشم). و شمشیر برهنه را بالاى سر زائو بگذارند تا روزى که به حمام مى‌رود.
روز ده که به حمام مى‌رود سیخ پیاز را همراه وى مى‌برند و روى پله حمام پیازها را درآورده زیر پایش له مى‌کنند و یا یک گردو زیر پایش شکسته و پیازها را به آب روان مى‌دهند و با جام چهل کلید آب به‌سر او مى‌ریزند. بعد از حمام هرگاه زائو تنها بماند دیگر آل نمى‌تواند به او آزار برساند



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

متن عربی حکمت نهج البلاغه

وَ قالَ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى مِثْلِ ذلِکَ: ‏‏الْحِکْمَةُ‏ ‏‏ضالَّةُ‏ ‏‏الْمُؤْمِنِ‏‏، فَخُذِ الْحِکْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفاقِ.

ترجمه فارسی حکمت نهج البلاغه

ترجمه دشتی

و درود خدا بر او فرمود: حکمت گمشده مومن است، حکمت را فراگير هر چند از منافقان باشد.

ترجمه فیض الاسلام

امام عليه‏السلام مانند همين بيان (نيز درباره حکمت) فرموده است: حکمت گمشده مومن است (هميشه بايد در پي آن باشد) پس آن را فراگير اگر چه از مردم دور باشد.

ترجمه سید جعفر شهیدی

(و فرمود:) حکمت گمشده مومن است. حکمت را فرا گير هر چند از منافقان باشد.



ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

ترجمه فارسی نهج البلاغه در پاسخ معاويه
از نامه‏هاي آن حضرت عليه‏السلام است در پاسخ نامه معاويه (که در آن دعاوي نادرست و سخنان بيهوده او را گوشزد نموده، و پيروان خود را به حقائقي که در مقام احتجاج اهميتي به سزا دارد و متوجه ساخته، از اين رو سيدرضي عليه‏الرحمه فرموده: و آن از نيکو نامه‏ها است با اينکه هر نامه و هر سخني از آن بزرگوار در جاي خود در منتهي درجه نيکوئي است. پس از ستايش خداي يکتا و درود بر حضرت مصطفي، نامه‏ات به من رسيد که در آن برگزيدن خدا محمد صلي الله عليه و آله را براي دين خود، و توانا ساختن آن بزرگوار را به ياري اصحاب و همراهانش که به آنها توانائي داده بود يادآوري مي‏نمائي، پس روزگار بر ما از تو امر شگفتي را پنهان داشته بود چون که تو آغاز کرده‏اي که ما را به خير و نيکوئي خداي تعالي که در نزد ما است و به نعمت و بخششي که به ما درباره پيغمبرمان داده آگاه سازي، در اين کار تو مانند کسي هستي که خرما به سوي هجر بار کرد، يا مانند کسي که آموزنده خود را به مسابقه در تيراندازي مي‏خواند ابن ميثم رحمه‏الله در اينجا فرموده: هجر نام شهري است در بحرين که در آنجا نخلستان بسيار و خرما فراوان است و اصل مثل کناقل التمر الي هجر يعني مانند کسي که خرما به شهر هجر بار کرده آن است که مردي از هجر مالي به شهر بصره برد که فروخته از آنچه به جاي آن مي‏خرد سود به دست آورد، در بصره چيزي کسادتر از خرما نيافت، خرما خريد و به شهر هجر بار کرد و آنها را در خانه نگاهداشته منتظر شد که نرخ آن بالا رود، ولي پي در پي نرخ پائين آمد تا همه خرماها تباه گشته از بين رفت، پس اين مثل زده شد براي کسي که چيزي را به سوي معدن و کان آن ببرد، و جمله کداعي مسدده الي النضال يعني مانند کسي هستي که آموزنده خود را به مسابقه در تيراندازي بخواند، مثلي است براي کسي که شخصي را به چيزي آگهي مي‏دهد که آن شخص به آن چيز از او داناتر است و گمان کردي که بهترين مردم در اسلام فلان و فلان ابوبکر و عمر است، پس چيزي (آنان) را يادآوري نمودي (ستايش کردي) که اگر درست باشد تو را از آن بهره‏اي نيست، و اگر نادرست باشد زيان و ننگي به تو ندارد، و چه کار است تو را با برتر و کهتر و با زبردست و زيردست، و چه کار است آزادشدگان (ابوسفيان) و پسرانشان (معاويه) را با تشخيص بين کساني که در آغاز از مکه به مدينه هجرت نمودند، و تعيين مرتبه‏ها و شناساندن طبقاتشان؟ (تو که آزاد شده هستي و هنوز هم به حقيقت دين و ايمان نرسيده‏اي چه داني فاضل و زبردست کيست و مفضول و زيردست کدام است) چه دور است (اين سخنان از تو!) آواز داد تيري که از تيرهاي قمار نبود، و آغاز کرد حکم کردن درباره خلافت و امامت را کسي که روا نيست مگر پيروي از آنکه شايسته خلافت است جمله لقد حن قدح ليس منها يعني آواز داد تيري که از تيرهاي قمار نبود از آنجا مثل شد که عرب تيرهاي قمار را زير بساطي مي‏نهاد و برهم مي‏زد تا آواز دهد، و گاه بود که از آواز دانسته مي‏شد که تيري در بين آنها بيگانه است) اي انسان آيا با لنگي خود نمي‏ايستي، و کوتاهي دستت را نمي‏شناسي، و عقب نمي‏روي در جائيکه تو را قضاء و قدر عقب خواسته؟! (چرا پا از گليم خويش بيرون نهاده با عار و ننگ سر به زير نمي‏افکني) پس زيان شکست يافتن شکست خورده و سود فيروزي و فيروزمند بر تو نيست، و تو بسيار در بيابان گمراهي رونده و از راه راست پا بيرون نهاده‏اي، نه به جهت آگهي دادن به تو (و خودستائي) بلکه براي نعمت خدا (که به من عطاء فرموده) مي‏گويم: آيا نمي‏بيني (نمي‏داني) گروهي از مهاجرين و انصار در راه خدا کشته شدند، و همه را شرافت و بزرگواري است تا اينکه شهيد ما (حمزه ابن عبدالمطلب در جنگ احد) کشته گرديد، گفته شد (درباره او حضرت پيغمبر فرمود): سيدالشهداء يعني آقا و مهتر کشتگان در راه خدا، رسول خدا صلي الله عليه و آله هنگام نماز خواندن بر او، او را به گفتن هفتاد الله اکبر تخصيص داد؟ (زيرا بعد از اتمام نماز گروه ديگري از فرشتگان حاضر مي‏شدند پيغمبر اکرم هم دوباره با ايشان بر او نماز مي‏خواند، و اين از خصائص حضرت حمزه رضي الله عنه است) و آيا نمي‏بيني (آگاه نيستي) که گروهي (از ياران پيغمبر اکرم) دستهاشان در راه خدا جدا شده و همه را فضل و بزرگواري است تا اينکه يکي از ما (جعفر ابن ابيطالب) را پيش آمد آنچه يکي از ايشان را پيش آمده بود (در جنگ موته دستهايش جدا گرديد، و) گفته شد (پيغمبر ناميد او را به) الطيار في الجنه و ذوالجناحين يعني او است پرواز کننده در بهشت که داراي دو بال مي‏باشد؟ و اگر خد امر دراز ستودن خود نهي نفرموده بود گوينده (امام عليه‏السلام) فضائل و بزرگواريهاي بيشماري را يادآوري مي‏کرد که دلهاي مومنين با آنها آشنا بوده گوشهاي شنوندگان رد نکند، پس دور کن از خود کسي را که شکار او را از راه برگردانيده است (جمله فدع عنک من مالت به المريه مثلي است درباره کسي که از راه راست بيرون رفته به بيراهه مي‏رود، خلاصه از کساني که به طمع صيد دنيا از راه حق پا بيرون نهاده‏اند مانند عمرو ابن عاص پيروي مکن و به سخنانش گوش مده) که ما تربيت يافته پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافته ما هستند (خداوند ما را برگزيده و مردم را به پيروي و دوستي ما امر فرموده، و اين نعمت بزرگ را به ما عطاء فرموده که بين ما و او واسطه‏اي نيست، و بين مردم و خداوند، واسطه هستيم) شرف کهن و بزرگي ديرين ما را با خويشاوندان تو منع نکرد از اينکه شما را با خود خلط نموده بياميختيم، و از شما زن گرفتيم، و به شما زن داديم چنانکه اقران و مانند آن انجام مي‏دهند، در حالتي که شما در آن پايه نبوديد! و از کجا چنين شايستگي داريد؟ در حالتيکه پيغمبر از ما است و تکذيب کننده (ابوجهل) از شما است که (از همه مردم با رسول خدا- صلي الله عليه و آله بيشتر دشمني کرد و در جنگ بدر کافر کشته شد) و از ما است اسدالله (شير خدا، مقصود خود آن حضرت يا عموي بزرگوارش حمزه سيدالشهداء است) و از شما است اسدالاحلاف (شير سوگندها، که منظور اسد ابن عبدالغري است که با بني‏عبدمناف و بني‏زهره و بني‏اسد و تيم و بني‏حارث ابن فهر بر جنگ بني‏قصي هم سوگند شدند تا آنچه از رياست کعبه معظمه در دست بني‏عبدالدار است باز گيرند، و پيش از زد و خورد عهد شکسته و پراکنده شدند، و گفته‏اند: اسد الاحلاف عتبه ابن ربيعه جد مادري معاويه است، و گفته‏اند اسد الاحلاف ابوسفيان است که در غزوه خندق احزاب را گرد آورد و آنان را بر کشتن پيغمبر صلي الله عليه و آله سوگند دارد و از ما است دو سرور جوانان اهل بهشت رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: هما سيداشباب اهل الجنه يعني حسن و حسين دو سرور اهل بهشت هستند) و از شما است کودکان اهل آتش (مراد فرزندان قبه ابن ابي‏معيط هستند که رسول خدا صلي الله عليه و آله- در پاسخ من للطبيه او يعني کيست براي کودکان فرمود: لک و لهم النار يعني براي تو و ايشان آتش است، يا مراد فرزندان مروان ابن حکم هستند که بر اثر کفرشان اهل آتش شدند) و از ما است بهترين زنان جهانها (فاطمه سلام الله عليها) و از شما است هيزم شکن (ام‏جميل خواهر ابوسفيان که بر اثر بسياري دشمني با پيغمبر اکرم شب خار و خاشاک به دوش گرفته در رهگذر آن حضرت مي‏ريخت، و خداوند درباره او و شوهرش ابي‏لهب در قرآن کريم س 111 ي 3 فرموده: سيصلي نارا ذات لهب ي 4 و امراته حماله الحطب يعني زود باشد که ابولهب در آتشي شعله‏ور در افتد و زن او که هيزم‏کش است، خلاصه اينها اندکي است در بسياري از نيکوئيها که به سود ما است، و بديها که به زيان شما است.
پس اسلام ما آن است که شنيده شد (پيش افتادن و خدمات ما در اسلام بر هر کس هويدا است) و جاهليت ما (شرف و بزرگواري، قبل از اسلام هم) انکار نمي‏شود، و کتاب خدا (قرآن کريم) براي ما گرد آورد آنچه را که از ما پراکنده گشت (سزاواري ما را به خلافت و امامت گويا است) و آن گفتار خداوند سبحان است: (در قرآن کريم س 8 ي 75 و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في کتاب الله يعني) در کتاب خدا (حکم و فرمان او) بعضي از خويشان به بعض ديگر سزاوارترند (و چون ترديدي نيست که اولوالارحام پيغمبر و من و فرزندانم هستم و کسي که به اولوالارحام بودن تخصيص داده شده البته به قيام مقام او سزاوارتر است) و گفتار خداوند تعالي است: (در قرآن کريم س 3 ي 68 ان اولي الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبي و الذين امنوا، والله ولي المومنين يعني) سزاوارترين مردم با ابراهيم کساني هستند که از او پيروي نمودند و اين پيغمبر صلي الله عليه و آله و کسانيکه ايمان آوردند، و خدا يار مومنين و گروندگان است، پس ما يکبار به سبب خويشي و نزديکي (با پيغمبر اکرم به امامت و خلافت از ديگران) سزاوارتريم، و بار ديگر به سبب طاعت و پيروي نمودن (از آن حضرت، و اينکه امام عليه‏السلام به آيه اولوالارحام اکتفاء ننموده براي آن است که بسا خويشاوندان نزديک در دين بيگانه و در آئين از هم دور هستند، چنانکه در قرآن کريم درباره پسر حضرت نوح عليه‏السلام س 11 ي 46 مي‏فرمايد: انه ليس من اهلک انه عمل غير صالح يعني فرزندت از اهل تو نيست، زيرا او کردار ناشايسته است. و جائيکه قرب صوري و معنوي يعني خويشاوندي و طاعت و پيروي با هم گرد آيد ترديدي در اولويت باقي نمي‏ماند، و هويدا است که امام عليه‏السلام و اهل بيت او از جهت قرابت و از جهت طاعت به مقام خلافت و امامت سزاوارند و کسي را حق پيش افتادن از ايشان نيست) و چون مهاجرين بر انصار در روز سقيفه (بني ساعده که در شرح سخن شصت و ششم گذشت) خويشي با رسول خدا صلي الله عليه و آله را براي خلافت خود حجت و دليل آوردند، بر ايشان فيروزي يافتند، پس اگر فيروزي يافتن (به دست آوردن خلافت) به قرابت و خويشي با رسول خدا متحقق گردد (و امامت از اين راه ثابت شود) حق (خلافت) ما را است نه شما را (زيرا ما به آن بزرگوار نزديکتريم) و اگر فيروزي به غير از قرابت و خويشي متحقق شود (خويشاوندي حجت و دليل نباشد) انصار بر دعوي خويش باقي‏اند (حجت مهاجرين بر ايشان تمام نبوده و اجماع متحقق نگشته است در صورتي که حجت و دليلشان بر آنان تمام بوده ولي با قيد متابعت و پيروي، پس همان حجت اولويت امام عليه‏السلام را اثبات کند). و گمان کردي که من بر همه خلفاء (ابوبکر و عمر و عثمان) رشک بردم، و بر همه آنها ستم نمودم! پس اگر همان گمان تو درست باشد بازخواست آن بر تو نيست تا پيش تو عذرخواهي شود (چون ربطي به تو ندارد، چنانکه ابي‏ذويب شاعر گفته: و عير الواشون اني احبها) و تلک شکاه ظاهر عنک عارها يعني (بدگويان معشوقه‏ام را سرزنش مي‏کنند که من دوستش مي‏دارم) و آن گناهي است که ننگ آن (اي معشوقه) از تو دور است. و گفتي: مرا مانند شتري که چوب در بينيش کرده مي‏کشند (براي بيعت با خلفاء) کشيدند تا بيعت نمايم، به خدا سوگند خواسته‏اي نکوهش نمائي ستايش نموده‏اي، و خواسته‏اي رسوا سازي رسوا شدي (زيرا از اين گفتار مظلوميت مرا هويدا ساختي، چون اقرار کردي که من به ظلم و ستم و اکراه و اجبار بيعت نمودم اجماعي که از روي ظلم و ستم متحقق شود درست نبوده منکر آن را حق خواهد بود، پس خلفاء را سرزنش نموده با خودت رسوا ساختي و بر مسلمان تا در دينش شک و در يقين و باورش ترديد نباشد نقص و عيبي نيست که مظلوم و ستمکش واقع شود، و قصد از بيان اين حجت و دليل من که براي اثبات خلافتم اشاره کردم به غير تو (خلفائيکه ادعاي تحقق اجماع نمودند) مي‏باشد، ولي از آن جهت و دليل به مقدار آنچه آن پيش آمد اظهار داشتم (تا تو به گمراهي خويش پي ببري).
پس يادآوري است آنچه بين من و عثمان روي داده (مرا ستمگر خواندي که او را ياري نکردم) پس با خويشي (نزديک) که با او داري (چون جد دوم معاويه و عثمان اميه ابن عبدشمس بوده به اين ترتيب معاويه ابن ابي‏سفيان ابن حرب ابن اميه، و عثمان ابن عفان ابن ابي‏العاص ابن اميه) تو را بايد از اين گفتار پاسخ دادن، پس بگو: من و تو کدام يک بيشتر با او دشمني کرديم، و به کشته شدن او راهنما گرديديم؟ آيا کسي که خواست او را ياري کند نگذاشت و خواهش خودداري نمودن کرد؟ يا کسي که از او ياري خواست و او از ياريش دريغ نمود و (اسباب) مرگ (کشته شدن) را به سوي او کشاند تا اينکه قضاء و قدرش (حکم الهي) به او روآورد (کشته شد)؟! گفته‏اند: حضرت خواست بي‏عثمان و مردم آتشي داده فتنه و آشوب را بخواباند، عثمان از اعتمادي که به ياري معاويه داشت راضي نشد و درخواست کناره‏گيري حضرت را نمود، و کس نزد معاويه فرستاده با شتاب او را به ياري خواست، معاويه درنگ بسياري نمود، و چون از شام بيرون آمد بسيار آهسته راه را طي مي‏کرد تا از کشته شدن عثمان آگهي يافته به شام بازگشت و از استقلال و حکومت دم زد، لذا امام عليه‏السلام درباره دلسوزي برخلاف واقع او براي عثمان مي‏فرمايد: سوگند به خدا چنين نيست (تو منافق و دوروئي، زيرا به او ستم نمودي و اکنون خود را دلسوز مي‏نماياني، و خداوند در قرآن کريم س 33 ي 18 درباره مانندان تو فرموده: قد يعلم الله المعوقين منکم و القائلين لاخوانهم هلم الينا و لاياتون الباس الا قليلا يعني خدا به حال آن مردم منافق و دوروي شما که مسلمانها را از جنگ باز مي‏دارند، و به برادران (پيروان) خود مي‏گويند به جانب ما بيائيد آگاه است، و آنان جز زماني اندک (آن هم به نفاق و خودنمائي) به جنگ حاضر نمي‏شوند. و اين گفتار من دليل بر آن نيست که عذر خواسته باشم از اينکه به عثمان بر اثر بدعتهائي که از او آشکار مي‏شد عيب‏جوئي مي‏نمودم، و اگر ارشاد و راهنمائي من نسبت به او (مي‏پنداري که) گناه بود، پس رب ملوم الاذنب له يعني بسا سرزنش شده است که گناهي ندارد، و قد يستفيد الظنه المتضح (که مصراع اول آن اين است: و کم سقت في اثارکم من نصيحه) يعني (چه بسيار نصيحت و اندرز که به شما گوشزد نمودم) و گاه باشد که کسي که بسيار پند دهد (به ازاء پند و اندرز) تهمت و بدگماني بدست آرد (و اين مصراع مثلي است براي کسي که کوشش در اندرز دادن مي‏نمايد به حديکه متهم مي‏شود به اينکه شايد منظور بد دارد) و (در قرآن کريم س 11 ي 88 درباره گفتار حضرت شعيب به قوم خود مي‏فرمايد: ان اريد الا الاصلاح مااستطعت و ما توفيقي الا بالله عليه توکلت و اليه انيب يعني) نمي‏خواهم مگر اصلاح آنچه توانائي دارم، نيست موفق شدنم (در اصلاح امور) مگر به کمک و ياري خدا، به او توکل و اعتماد مي‏نمايم و باز گشتم به سوي او است.
و (مرا از جنگ ترساندي، و) گفتي براي من و ياران و هوادارانم نيست نزد تو مگر شمشير! پس خندانيدي بعد از گريه کردن (کسي که اين سخن از تو بشنود پس از گريان بودن براي تصرف تو در دين اسلام مي‏خندد، خلاصه اين سخن ژاژ تو مرا بشگفت آورده خندانيد، زيرا) کجا يافتي فرزندان عبدالمطلب از دشمنان باز ايستاده از شمشيرها بترسند لبث قليلا يلحق الهيجا حمل (لاباس بالموت اذا الموت نزل) يعني اندکي درنگ کن تا حمل (ابن بدر مردي از قبيله قشير ابن کعب ابن ربيعه) برسد (باکي نيست به مرگ هنگامي که مرگ روآورد. گفته‏اند: در جاهليت شترهاي حمل را به يغما بردند، او رفته و آنها را بازگرداند، و اين شعر را سرود، و آن مثل شد براي هنگام تهديد به جنگ) پس زود باشد تو را بطلبد کسي که او را مي‏طلبي (و با او لاف زده سخن گزاف گفتي) و به تو نزديک گردد آنچه دور مي‏پنداري، و من شتابنده‏ام به سوي تو در بين لشگر بسيار از مهاجرين و انصار و پيروانيکه به نيکوئي پيرونده‏اند که بسيار است جمعيت ايشان، پراکنده است گرد و غبارشان، در بر کرده‏اند پيراهن مرگ را، بهترين ديدارهاي ايشان ديدار پروردگارشان است، و آنان را فرزندان کساني که در جنگ بدر حاضر بودند و شمشيرهاي بني‏هاشم همراه است که تو خود مي‏شناسي تيزهاي آن شمشيرها را که به کار رفت در برادرت (حنظله ابن ابي‏سفيان) و دائيت (وليد ابن عتبه) وجدت (عتبه ابن ربيعه پدر هند مادر معاويه که هر سه در جنگ بدر کشته شدند) و خويشانت (در قرآن کريم س 11 ي 83 درباره قوم لوط مي‏فرمايد: و ما هي من الظالمين ببعيد يعني) و آن عذاب و سختي از ستمکاران دور نخواهد بود (شايسته است ستمکاران به چنين سختيها گرفتار باشند.) متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ کِتابٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ) إِلى ‏مُعاوِيَةَ جَواباً وَ هُوَ مِنْ مَحاسِنِ الْکُتُبِ: أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتانِى کِتابُکَ تَذْکُرُ فِيهِ اصْطِفاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ- لِدِينِهِ وَ تَأْيِيدَهُ إِيَّاهُ بِمَنْ أَيَّدَهُ مِنْ أَصْحابِهِ، فَلَقَدْ ‏خَبَأَ ‏لَنَا ‏الدَّهْرُ ‏مِنْکَ‏ ‏عَجَباً، إِذْ ‏طَفِقْتَ‏ تُخْبِرُنا ‏بِبَلاءِ اللَّهِ تَعالى عِنْدَنا، وَ نِعْمَتِهِ عَلَيْنا فِى نَبِيِّنا، فَکُنْتَ فِى ذلِکَ ‏‏کَناقِلِ‏‏ ‏‏التَّمْرِ‏ ‏‏إِلى‏ ‏‏هَجَرَ‏ ‏وَ داعِى ‏مُسدِّدِهِ‏ إِلَى ‏النِّضالِ‏، وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ فِى الْإِسْلامِ فُلانٌ وَ فُلانٌ، فَذَکَرتَ أَمْراً إِنْ ‏تَمّ‏ ‏اعْتَزَلَکَ‏ کُلُّهُ، وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ يَلْحَقْکَ ‏ثَلْمُهُ‏، وَ ما أَنْتَ وَ الْفاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ، وَ السّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ ما ‏لِلطُّلَقاءِ وَ أَبْناءِ الطُّلَقاءِ، وَ التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ، وَ تَرْتِيبَ دَرَجاتِهِمْ، وَ تَعْرِيفَ طَبَقاتِهِمْ، هَيْهاتَ! لَقَدْ ‏‏حَنّ‏‏ ‏قِدْحٌ‏ ‏لَيْسَ‏ ‏مِنْها، وَ طَفِقَ يَحْکُمُ فِيها مَنْ عَلَيْهِ الْحُکْمُ لَها. أَلا تَرْبَعُ أيُّهَا الْإِنسانُ عَلى ‏ظَلْعِکَ‏؟ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ‏ذَرْعِکَ‏، وَ تَتَأَخَّرُ حَيْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ! فَما عَلَيْکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ، وَ لا ‏لَکَ‏ ظَفَرُ الظَّافِرِ! وَ إِنَّکَ ‏لَذَهَّابٌ‏ فِى ‏التِّيهِ‏، ‏رَوَّاغٌ‏ عَنِ ‏الْقَصْدِ، أَلا تَرى -غَيْرَ مُخْبِرٍ لَکَ، وَ لکِنْ بِنِعْمَةِ اللَّهِ أُحَدِّثُ- أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنصارِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ، حَتّى إِذَا اسْتُشْهِدَ ‏شَهِيدُنا قِيلَ: ‏سَيِّدُالشُّهَداءِ، وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ- بِسَبْعِينَ تَکْبِيرَةً عِندَ صَلاتِهِ عَلَيْهِ؟ أَوَ لا تَرى أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَيْدِيهِمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ! حَتّى إِذا فُعِلَ ‏بِواحِدِنا ‏کَما فُعِلَ بِواحِدِهِمْ قِيلَ: ‏الطَّيّارُ فِى الْجَنَّةِ، وَ ‏ذُوالْجَناحَيْنِ‏؟ وَ لَوْلا ما نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذاکِرٌ فَضائِلَ ‏جَمَّةً، تَعْرِفُها قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ، وَ لا ‏تَمُجُّها اذانُ السَّامِعِينَ. ‏فَدَعْ‏ ‏عَنْکَ‏ ‏مَنْ‏ ‏مالَتْ‏ ‏بِهِ‏ ‏‏الرَّمِيَّةُ‏، فَإِنَّا ‏صَنائِعُ‏ رَبِّنا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا، لَمْ يَمْنَعْنا قَدِيمُ عِزِّنا وَ ‏‏عادِىّ‏‏ طَوْلِنا عَلى قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْناکُمْ بِأَنْفُسِنا فَنَکَحْنا وَ أَنْکَحْنا فِعْلَ ‏الْأَکْفاءِ، وَ لَسْتُمْ هُناکَ! وَ أَنّى يَکُونُ ذلِکَ کَذلِکَ. وَ مِنَّا النَّبِىُّ وَ مِنکُمُ ‏الْمُکَذِّبُ‏؟ وَ مِنَّا ‏أَسَدُ ‏اللَّهِ‏، وَ مِنکُمْ أَسَدُ ‏الْأَحْلافِ‏، وَ مِنَّا ‏سَيِّدا ‏شَبابِ‏ ‏أَهْلِ‏ ‏الْجَنَّةِ، وَ مِنکُم ‏صِبْيَةُ ‏النَّارِ، وَ مِنَّا ‏خَيْرُ ‏نِساءِ الْعالَمِينَ، وَ مِنکُمْ ‏حَمَّالَةُ ‏الْحَطَبِ‏؟ فِى کَثِيرٍ مِمَّا لَنا وَ عَلَيْکُمْ.
فَإِسْلامُنا ما قَدْ سُمِعَ، وَ ‏جاهِلِيَّتُنا ‏لا ‏تُدْفَعُ‏، وَ ‏کِتابُ‏ ‏اللَّهِ‏ يَجْمَعُ لَنا ما شَذَّ عَنَّا وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحانَهُ: ‏و ‏أُولُواْ ‏الْأَرْحامِ‏ ‏بَعْضُهُمْ‏ ‏أَوْلى ‏بِبَعْضٍ‏ ‏فِى‏ ‏کِتابِ‏ ‏اللَّهِ‏ وَ قَوْلُهُ تَعالى: ‏إِنّ‏ ‏أَوْلَى‏ ‏النَّاسِ‏ ‏بِإِبْراهِيمَ‏ ‏لَلَّذِينَ‏ ‏اتَّبَعُوهُ‏ ‏وَ ‏هذَا ‏النَّبِىّ‏ ‏وَ ‏الَّذِينَ‏ امَنُوا، ‏وَ ‏اللَّهُ‏ ‏وَلِىّ‏ ‏الْمُؤْمِنِينَ‏ فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلى بِالْقَرابَةِ، وَ تارَةً أَوْلى بِالطَّاعَةِ. وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهاجِرُونَ عَلَى الْأَنْصارِ ‏يَوْمَ‏ ‏السَّقِيفَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ -صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ- ‏فَلَجُوا ‏عَلَيْهِمْ‏، فَإِنْ يَکُنِ الْفَلَجُ بِهِ فَالْحَقُّ لَنا دُونَکُمْ، وَ إِنْ يَکُنْ بِغَيْرِهِ فَالْأَنْصارُ عَلى دَعْواهُمْ! وَ زَعَمْتَ أَنِّى لِکُلِّ الْخُلَفاءِ حَسَدْتُ، وَ عَلى کُلِّهِمْ بَغَيْتُ! فَإِنْ يَکُنْ ذلِکَ کَذلِکَ فَلَيْسَ الْجِنايَةُ عَلَيْکَ فَيَکُونَ الْعُذْرُ إِلَيْکَ. ‏وَ ‏تِلْکَ‏ ‏‏شَکاةٌ‏ ‏‏ظاهِرٌ‏ ‏‏عَنکِ‏‏ ‏‏عارُها‏ وَ قُلْتَ: إِنِّى کُنتُ أُقادُ کَما يُقادُ ‏الْجَمَلُ‏ ‏الْمَخْشُوشُ‏ حَتّى أُبايِعَ، وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ! وَ ما عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ ‏غَضاضَةٍ فِى أَنْ يَکُونَ مَظْلُوماً ما لَمْ يَکُنْ شاکّاً فِى دِينِهِ، وَ لا مُرْتاباً بِيَقِينِهِ، وَ هذِهِ حُجَّتِى إِلى غَيْرِکَ قَصْدُها، وَ لکِنِّى أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْها بِقَدْرِ ما ‏سَنَحَ‏ مِنْ ذِکْرِها.
ثُمَّ ذَکَرْتَ ما کانَ مِنْ أَمْرِى وَ أَمْرِ ‏عُثْمانَ‏، فَلَکَ أَنْ تُجابَ عَنْ هذِهِ ‏لِرَحِمِکَ‏ ‏مِنْهُ‏، فَأَيُّنا کانَ ‏أَعْدى لَهُ، وَ أَهْدى إِلى ‏مَقاتِلِهِ‏، أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ ‏فَاسْتَقْعَدَهُ‏ وَ ‏اسْتَکَفَّهُ‏؟ أَم مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَراخى عَنْهُ وَ ‏بَثّ‏ ‏الْمَنُونَ‏ ‏إِلَيْهِ‏ حَتّى أَتى قَدَرُهُ عَلَيْهِ؟! کَلَّا وَ اللَّهِ: ‏لَقَدْ ‏عَلِمَ‏ ‏اللَّهُ‏ ‏‏الْمُعَوِّقِينَ‏‏ ‏مِنکُمْ‏ ‏و ‏الْقائِلِينَ‏ ‏لِإِخْوانِهِمْ‏ ‏هَلُمّ‏ ‏إِلَيْنا ‏و ‏لا ‏يَأْتُونَ‏ ‏الْبَأسَ‏ ‏إِلَّا ‏قَلِيلًا. وَ ما کُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّى کُنْتُ ‏أَنْقِمُ‏ ‏عَلَيْهِ‏ ‏أَحْداثاً، فَإِنْ کانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشادِى وَ هِدايَتِى لَهُ، ‏فَرُبّ‏ ‏مَلُومٍ‏ ‏لا ‏ذَنْبَ‏ ‏لَهُ‏. ‏وَ ‏قَدْ ‏يَسْتَفِيدُ ‏‏الظِّنَّةَ‏ ‏‏الْمُتَنَصِّحُ‏‏ ‏وَ ‏ما ‏أَرَدْتُ‏ ‏إِلَّا ‏الْإِصْلاحَ‏ ‏مَا ‏اسْتَطَعْتُ‏ ‏وَ ‏ما ‏تَوْفِيقِى‏ ‏إلَّا ‏بِاللَّهِ‏ ‏عَلَيْهِ‏ ‏تَوَکَّلْتُ‏ ‏وَ ‏إِلَيْهِ‏ ‏أُنِيبُ‏.
وَ ذَکَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِى وَ لِأَصْحابِى ‏عِنْدَکَ‏ إِلَّا السَّيْفُ، فَلَقَدْ أَضْحَکْتَ بَعْدَ ‏اسْتِعْبارٍ! مَتى ‏أَلْفَيْتَ‏ بَنِى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْداءِ ‏ناکِلِينَ‏، وَ بِالسُّيُوفِ مُخَوَّفِينَ. ‏‏لَبِّثْ‏‏ ‏قَلِيلًا ‏يَلْحَقُ‏ ‏‏الْهَيْجا‏ ‏‏حَمَلْ‏‏ فَسَيَطْلُبُکَ مَنْ تَطْلُبُ، وَ يَقْرُبُ مِنْکَ ما تَسْتَبْعِدُ، وَ أَنَا ‏مُرْقِلٌ‏ نَحْوَکَ فِى ‏جَحْفَلٍ‏ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنصارِ وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسانٍ، شَدِيدٍ زِحامُهُمْ، ‏ساطِعٍ‏ ‏قَتامُهُمْ‏، ‏مُتَسَرْبِلِينَ‏ سِرْبالَ الْمَوْتِ، أَحَبُّ اللِّقاءِ إِلَيْهِمْ لِقاءُ رَبِّهِمْ، قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرّيَّةٌ ‏بَدْرِيَّةٌ، وَ سُيُوفٌ هاشِمِيَّةٌ، قَدْ عَرَفْتَ مَواقِعَ نِصالِها فِى ‏أَخِيکَ‏ وَ ‏خالِکَ‏ وَ ‏جَدِّکَ‏ وَ أَهْلِکَ ‏وَ ‏ما ‏هِىَ‏ ‏مِنَ‏ ‏الظَّالِمِينَ‏ ‏بِبَعِيدٍ.

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

ترجمه فارسی نهج البلاغه ايمان
برخي ايمان در دلها برقرار است، و برخي ديگر ميان دلها و سينه‏ها عاريت و ناپايدار. تا روزگار سرآيد- و مرگ درآيد-. پس اگر از کسي بيزاريد، او را واگذاريد تا مرگ بر سر او آيد، آنگاه از او بيزار بودن يا نبودن شايد. هجرت همچنان است که بود- و پيوسته هجرت بايد نمود- مادام که خدا خواهد مردم زمين را پايدار دارد، از آن که پنهاني گزيند و يا خود را آشکار دارد. نام مهاجر بر کسي ننهند، جز که حجت روي زمين را بشناسد. پس آن که او را شناخت و پذيرفت مهاجر است، و آن را که خبر وي بدو رسيد، و به گوش دل شنفت، مستضعف نتوان گفت. - دانستن- کار ما- چنانکه بايد و شناختن چنانکه شايد- کاري است سخت، و تحمل آن دشوار، کسي آن را برنتابد جز مرد ديندار، که خدا او را آزموده و ايمانش در دل بوده. و حديث ما را فرا نگيرد جز سينه‏هاي امانتدار، و خردهاي بردبار. مردم! از من بپرسيد پيش از آنکه مرا نيابيد، که من راههاي آسمان را بهتر از راههاي زمين مي‏دانم، پيش از آنکه فتنه‏اي- پديد شود- که همچون شتر بي صاحب گام بردارد، و مهار خود پايمال کند و مردمان را بکوبد و بيازارد، و عقل صاحب خردان را ببرد- و در حيرتشان گذارد-. متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: ) فَمِنَ الْإِيمانِ ما يَکُونُ ثابِتاً مُسْتَقِرّاً فِى الْقُلُوبِ، وَ مِنْهُ ما يَکُونُ ‏عَوارِىَ‏ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ إِلى أَجَلٍ مَعْلُومٍ، فَإِذا کانَتْ لَکُمْ بَراءَةٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ حَتّى يَحْضُرَهُ الْمَوْتُ، فَعِنْدَ ذلِکَ يَقَعُ حَدُّ الْبَراءَةِ. وَ الْهِجْرَةُ قائِمَةٌ ‏عَلى ‏حَدِّها ‏الْأَوَّلِ‏. ما کانَ لِلَّهِ ‏تَعالى فِى أَهْلِ الْأَرْضِ حاجَةٌ مِنْ ‏مُسْتَسِرِّ ‏الْاُمَّةِ وَ مُعْلِنِها، لا يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِى الْأَرْضِ، فَمَنْ عَرَفَها وَ أَقَرَّ بِها فَهُوَ مُهاجِرٌ، وَ لا يَقَعُ اسْمُ الْاِسْتِضْعافِ عَلى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْها أُذُنُهُ وَ وَعاها قَلْبُهُ. إِنَّ أَمْرَنا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لا يَحْمِلُهُ إِلَّا عَبْدٌ ‏مُؤْمِنٌ‏ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ ‏لِلْإِيمانِ‏، وَ لا يَعِى حَدِيثَنا إِلَّا صُدُورٌ أَمِينَةٌ وَ ‏أَحْلامٌ‏ رَزِينَةٌ. أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى -فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّماءِ أَعْلَمُ مِنِّى بِطُرُقِ الْأَرْضِ- قَبْلَ أَنْ ‏تَشْغَرَ ‏بِرِجْلَها فِتْنَةٌ ‏تَطَأُ ‏فِى‏ ‏خِطامِها، وَ تَذْهَبُ بِأَحْلامِ قَوْمِها.

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

ترجمه فارسی نهج البلاغه اشارت به حوادث بزرگ
نهج‏البلاغه روشن کننده تاريکيها و راهنماي گمراهان و سرمشق پرهيزکاران است، هر خردمند دانش پژوهي پس از تامل و انديشه در آن تصديق و اعتراف مينمايد که اين کتاب مقدس (بعد از قرآن کريم و سخنان حضرت خاتم النبيين صلي الله عليه و اله) برترين کتابها و در جهان بي‏مانند است، و سزاوار است که مورد مطالعه جميع افراد بشر قرار گيرد، زيرا دنيا خالي از فتنه و فساد نگشته و مردم آسايش و راحتي و سيادت بدست نمي‏آورند مگر هنگامي که در گفتار و کردار از روش اميرالمومنين (عليه‏السلام) پيروي نمايند، و اين سخن را نه بس من بنده (نيازمند لطف و عنايت آن بزرگوار) ميگويم، بلکه هر با انصاف مطلعي (اگر چه مسلمان يا شيعي مذهب نباشد) معترف بوده و باور دارد به اينکه سرچشمه علوم و معارف حضرت علي (عليه‏السلام) است که بعد از پيغمبر اکرم صلاح و فساد هر امري را تا آخر دنيا دانسته و بيان فرموده، و نمونه از گفتار و کردارش را سيد شريف رضي (رضوان الله عليه) در اين کتاب شريف گردآورده است، و صاحبان علم و دانش ميدانند که همين اندازه از گفتار و کردار امام (عليه‏السلام) براي رسيدن به سيادت و سعادت دنيا و آخرت کافي است، و به همين جهت علما و دانشمندان پيشين (رحمهم الله، چنانکه محدث نوري- عليه الرحمه- در کتاب مستدرک الوسائل بيان کرده) اين کتاب مقدس را اخ القران تعبير فرموده‏اند يعني همانطوري که قرآن کريم کتاب آسماني است و خداوند متعال براي اصلاح بشر به زبان پيغمبرش حضرت مصطفي (صلي الله عليه و اله) بيان فرموده نهج‏البلاغه هم کتابي است که سخنان آن از منبع علم الهي تراوش کرده و به زبان باب مدينه علم علي (عليه‏السلام) جاري گرديده است، پس بر همه واجب است اين کتاب را (که تاکنون دو جزء آن را نشر داده و اکنون به حول و قوه الهي شروع به جز سوم نموده‏ايم) مورد مطالعه و دستور زندگانيشان قرار دهند، اللهم اهدنا الي سواء السبيل فانک حسبنا و نعم الوکيل از خطبه‏هاي آن حضرت عليه‏السلام است که در آن به پيش‏آمدهاي سخت (و به ظهور قائم منتظر- عجل الله فرجه) اشاره ميفرمايد: (چون امام منتظر از پس پرده غيب بيرون آيد) هواي نفس را به هدايت و رستگاري برميگرداند (گمراه‏شدگان را به راه راست ميبرد) زمانيکه مردم هدايت را به هواي نفس تبديل کرده باشند (از شريعت محمديه دست شسته خواهش نفس را پيروي نمايند) و راي را به قرآن برميگرداند (مردم را از به کار بستن انديشه‏هاي نادرست نهي و به رجوع به قرآن واميدارد تا به دستور کتاب خدا رفتار نموده و مخالف آن را دور اندازند) زمانيکه مردم قرآن را به راي و انديشه (خود) مبدل کرده باشند (از قرآن چشم پوشيده امور را طبق انديشه نادرست خود انجام دهند).
قسمتي از اين خطبه است (که به فتنه‏هاي نزديک ظهور امام زمان عليه‏السلام اشاره ميفرمايد): (پيش از ظهور حضرت- ارواحنا فداه- تباهکاريها خواهد شد) تا اينکه جنگ و خونريزي سخت به (آيندگان از) شما رو آورد، به طوري که (چون شير درنده خشمگين) دندانهايش را آشکار گرداند (جنگهائي که واقع ميشود آماده نابود کردن همه است، و يا شتري ماند) داراي پستانهاي پر از شير که (آن جنگ مانند پستان شتر پستانهايش پر از شربت مرگ است) نوشيدن شير آن (در اول امر به کام کسانيکه وارد کارزار ميشوند و اميد فتح و فيروزي دارند) شيرين است و در آخر کار (که زد و خورد و کشتن و کشته شدن و مصائب آن همه را فرا خواهد گرفت) تلخ و بدمزه (رنج‏آور) است. آگاه باشيد (آنچه خبر ميدهم) در فردا (پس از اين) واقع خواهد شد و بزودي فردا با چيزيکه نميشناسيد (از آن خبر نداريد) مي‏آيد، حاکي از غير طائفه پادشاهان (امام عصر عليه‏السلام) کارگردانان آنها را به بدي اعمال و کردارشان بازخواست مينمايد، و زمين پاره‏هاي جگرش را براي او بيرون خواهد آورد (تمام کانها از طلا و نقره و غير آنها هويدا شده در دسترس آن حضرت قرار ميگيرد) و کليدهايش را تسليم آن بزرگوار مينمايد (همه شهرها به تصرف او درمي‏آيد) پس عدالت و دادگستري در روش مملکت‏داري را به شما مينمايد، و (قوانين) متروک شده از کتاب و سنت را زنده ميکند (احکام قرآن و سنت پيغمبر اکرم را اجرا ميفرمايد).
قسمتي از اين خطبه است (که ظاهرا اشاره به خروج سفياني ميباشد، چنانکه شارع خوئي- رحمه الله- در شرح خود از علامه مجلسي طاب ثراه نقل کرده، ولي بيشتر شراح گفته‏اند: اشاره است به فتنه و خونريزي عبدالملک ابن مروان که چون به خلافت رسيد از شام براي جنگ مصعب ابن زبير کشنده مختار ابن ابي‏عبيده ثقفي به کوفه رفت، در مسکن که از جمله نواحي کوفه بود به هم برخوردند، و مصعب کشته شد و در شهر کوفه مردم با او بيعت کردند، آنگاه حجاج ابن يوسف را براي جنگ عبدالله ابن زبير به مکه فرستاد، حجاج در مکه عبدالله را به قتل رسانيده و خانه خدا را با منجنيق خراب نمود، و بسياري را بکشت و بر مسلمانان مسلط شده ساليان دراز انواع ظلم و ستم را به ايشان روا داشت، امام عليه‏السلام از ستمگري او خبر ميدهد): مانند آن است که من او را (عبدالملک را) مي‏بينم در شام بانگ ميزند (لشگر گردآورده) و با پرچمهايش در اطراف کوفه ميگردد (عراق را به تصرف آورده) و به اهل آن ديار رومي‏آورد مانند روآوردن شتر سرکش بدخو، و زمين را از سرها فرش مينمايد (بسياري را به قتل ميرساند) و دهانش (چون درندگان براي دريدن) گشاده، و گامش در زمين سنگين ميباشد (سپاه بسيار دارد) جولان او دور و دراز و حمله‏اش سخت ميگردد (شهرهاي دور را تصرف نموده به بيدادگري دست ميزند، چنانکه حجاج امرا و سرداراني به ديار دور دست مانند خراسان و کابل و ترکستان فرستاد و بسياري از مردم را کشت) سوگند به خدا (آيندگان) شما را در اطراف زمين (شهرها و دهات) ميپراکند تا اينکه برجا نماند از شما مگر اندکي مانند سرمه در چشم، پس سختي و بيچارگي (فرزندان شما از دست بني‏اميه) همواره برقرار خواهد ماند تا اينکه برگردد به سوي عرب عقلهاي پنهان شده ايشان (عباسيان روي کار آمده از روي فکر و انديشه با کمک ايرانيان بني‏اميه را از بين ببرند) پس (اگر بخواهيد در هيچ عصري مسئوليت متوجه شما نباشد و از فتنه و فساد رهائي يابيد) و سنتها و راههاي پاينده و برقرار و نشانه‏هاي آشکار (قرآن و سنت) و پيمان نزديک را که اتمام نبوت بر آن استوار است (امام به حق و جانشين پيغمبر اکرم را) راهنماي خود گردانيد، و بدانيد که شيطان راههاي (فريب) خود را براي شما آسان مينمايد تا به جاي قدمش گام نهاده از او پيروي کنيد (آسايش را از دست داده در دنيا و آخرت مبتلي و گرفتار باشيد). متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ) يُومِى‏ءُ فِيها إِلى ذِکْرِ الْمَلاحِمِ: يَعْطِفُ الْهَوى عَلَى الْهُدى إِذا عَطَفُوا الْهُدى عَلَى الْهَوى، وَ يَعْطِفُ الرَّأْىَ عَلَى الْقُرانِ إِذا عَطَفُوْا الْقُرانَ عَلَى الرَّأْىِ.
مِنْها: حَتّى تَقُومَ الْحَرْبُ بِکُمْ عَلى ساقٍ، بادِياً ‏نَواجِذُها، مَمْلُوءَةً ‏أَخْلافُها، حُلْواً رَضاعُها، عَلْقَماً عاقِبَتُها. أَلا وَ فِى غَدٍ - وَ سَيَأْتِى غَدٌ بِما لا تَعْرِفُونَ- يَأْخُذُ الْوالِى مِنْ غَيْرِها عُمّالَها عَلى مَساوِى‏ءِ أَعْمالِها، وَ تُخْرِجُ لَهُ الْأَرْضُ ‏‏أَفالِيذَ‏ ‏کَبِدِها، وَ تُلْقِى إِلَيْهِ سِلْماً مَقالِيدَها فَيُرِيکُمْ کَيْفَ عَدْلُ السِّيرَةِ، وَ يُحْيِى مَيِّتَ الْکِتابِ وَ السُّنَّةِ.
مِنْها: کَأَنِّى بِهِ قَدْ نَعَقَ بِالشّامِ، وَ ‏فَحَصَ‏ بِراياتِهِ فِى ضَواحِى ‏کُوفانَ‏، فَعَطَفَ عَلَيْها عَطْفَ ‏الضَّرُوسِ‏، وَ فَرَشَ الْأَرْضَ بِالرُّؤُسِ، قَدْ ‏فَغَرَتْ‏ ‏فاغِرَتُهُ‏، وَ ثَقُلَتْ فِى الْأَرْضِ وَطْأَتُهُ، بَعِيدَ الْجَوْلَةِ، عَظِيمَ الصَّوْلَةِ، وَ اللَّهِ ‏لَيُشَرِّدَنَّکُمْ‏ فِى أَطْرافِ الْأَرْضِ حَتّى لا يَبْقى مِنکُمْ إِلَّا قَلِيلٌ کَالْکُحْلِ فِى الْعَيْن. فَلا تَزالُونَ کَذلِکَ حَتّى تَؤُوبَ إِلَى الْعَرَبِ ‏عَوازِبُ‏ ‏أَحْلامِها فَالْزَمُواْ السُّنَنَ الْقائِمَةَ، وَ الاثارَ الْبَيِّنَةَ، وَ الْعَهْدَ الْقَرِيبَ، الَّذِى عَلَيْهِ باقِى النُّبُوَّةِ، وَ اعْلَمُوْا أَنَّ الشَّيْطانَ إِنَّما ‏يُسَنِّى‏ لَکُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ.

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |

ترجمه فارسی نهج البلاغه پرهيز از هوسراني
پرهيز از آرزوهاي طولاني و هواپرستي
اي مردم! همانا بر شما از دو چيز مي‏ترسم، هواپرستي و آرزوهاي طولاني. اما پيروي از خواهش نفس، انسان را از حق باز مي‏دارد، و آرزوهاي طولاني، آخرت را از ياد مي‏برد. آگاه باشيد! دنيا به سرعت پشت کرده و از آن جز باقيمانده اندکي از ظرف آبي که آن را خالي کرده باشند، نمانده است. به هوش باشيد که آخرت به سوي ما مي‏آيد، دنيا و آخرت، هر يک فرزنداني دارند. بکوشيد از فرزندان آخرت باشيد، نه دنيا، زيرا در روز قيامت، هر فرزندي به پدر و مادر خويش باز مي‏گردد. امروز هنگام عمل است نه حساب رسي، و فردا روز حساب رسي است، نه عمل. ((حذا) به معناي شتابان و (جذا) به معناي بريده از نيک و بد، که برخي نقل کردند) متن عربی نهج البلاغه ( وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: ) أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ ما أَخافُ عَلَيْکُمُ اثْنانِ: اتِّباعُ الْهَوى، وَ ‏طُولُ‏ ‏الْأَمَلِ‏، فَأَمَّا اتِّباعُ الهَوى، فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِى الاخِرَةَ. أَلا وَ اِنَّ الدُّنْيا قَدْ وَلَّتْ ‏‏حَذّاءَ‏ فَلَمْ يَبْقَ مِنْها إِلَّا ‏صُبابَةٌ کَصُبابَةِ الْإِناءِ ‏اصْطَبَّها ‏‏صابُّها‏، أَلا وَ إِنَّ الاخِرَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ، وَ لِکُلٍّ مِنْهُما بَنُونَ، فَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الاخِرَةِ وَ لا تَکُونُوا مِنْ أَبْناءِ الدُّنْيا، فَإِنَّ ‏کُلّ‏ وَلَدٍ سَيُلْحَقُ ‏بِأَبيهِ‏ يَوْمَ الْقِيمَةِ، وَ إِنَّ اليَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابَ، وَ غَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلَ. أَقُولُ: الْحَذّاءُ: السَّرِيعَةُ، وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَرْوِيهِ ‏جَذّاءَ بِالْجِيمِ وَ الذَّالِ أَىِ انْقَطَعَ دَرُّها وَ خَيْرُها.

ادامه مطلب
تاريخ : | | نویسنده : nikupdate |
رپورتاژ
فال حافظ
معرفی شرکت اریا منتخب پارسیان
سرویس VOIP
اریا منتخب پارسیان عرضه جوجه شترمرغ بوقلمون
تورهای لحظه آخری ارزان کیش دبی مالزی و تایلند
مبل تالار یا صندلی مبل تالار پذیرایی
قیمت عمل بینی
بلیط های چارتری ارزان قیمت
بهترین روش انتخاب آتلیه عروس
نورپردازی نما و آلاچیق
طراحی سایت اصفهان |طراحی سایت حرفه ای | سئو تضمینی سایت
جاذبه های گردشگری کرمان یاسوج و معرفی تورهای لحظه آخری کیش مشهد
درباره اتوبار گلها تهران
بازی اندروید
هدایای تبلیغاتی
دانلود آهنگ جدید
مدل لباس عروس
چگونگی افزایش زیبایی با جراحی زیبایی
راهکار های یافتن بهترین جراح پلاستیک
همه چیز در مورد جراحی بینی

لینک های مفید
برنامه بدنسازی | آموزش مجازی | بیوگرافی ۹۸ | تجهیزات تالار |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ


.: :.